گذشت...

امروز حالم خیلی خوبه

از همه ٣٠ روزی که گذشت ...دی ماه رو میگم از اولش با مریضی علی شروع شد .. علی قشنگم بیمارستان بستری شد ...از اون ویروسهای تب و بیرون روی گرفته بود ...مگه خوب میشد ...خیلی سخت گذشت مخصوصا تو بیمارستان مخصوصا بیحالی های علی شیطون .... یک ماه سخت گذشت.... بعد از اینکه بهتر شد و ویروس از بدنش رفت بیرون بد غذا شد ...دیگه خستگی من چند برابر شد ....و تا امروزعلی خوشگلم حسابی وزن کم کرده و لاغر شده ... لاغر شدنش مهم نیست ....دلم میخواد همیشه سلامت و شاد و سرحال باشه .

امروزاز همه اون روزها بهتره علی کمی غذا خورده و من یه مادر سرحالم... انگار خونمون از همیشه قشنگتره ... افتابی که از پنجره به اتاق افتاده رو خیلی دوست دارم ....امروزو دوست دارم ....علی رو دوست دارم ... زندگیمو دوست دارم

گاهی اوقات چقدر آرزوهامون با همه سادگی هاشون دوردست و سخت به نظر میان

دلم میخواد خدا با علی منو امتحان نکنه

خدا جونم تنها خواسته ام سلامتی علی و همسرمه ....همیشه سلامت نگهشون دار

دوستت دارم خدای مهربونم

/ 4 نظر / 41 بازدید
گلبرگ

[قلب]

آزاده

خوشحالم که همه چیز خوبه . دلم خیلی برات تنگ شده بود همیشه به یادت هستم ازاده