همه هستی ما

 

سلام

امروز صبح که از خواب بلند شدم مثل همیشه شوشو زودتر بیدار شده بود و نمازش رو هم خونده بود .....من اونقدر مست خواب بودم که اصلا متوجه نشدم چه موقع ساعت زنگ زده .......خلاصه مثل همه روزهای دیگه بعد از خوردن صبحونه شوشوی عزیزم رو راهی کردم که بره سرکار .......بعد از اینکه رفت نشستم و یک سریال که هر روز از شبکه ترکیه ای نگاه میکنم رو دنبال کردم تا اینکه صدای تلفن در بیاد و صدای مهربونم رو از اونطرف تلفن بشنوم که رسیده به محل کارش و من با خیال راحت دوباره برم لالا .............خواب صبح همیشه برام کسالت اوره ولی نمیدونم چرا همینکه مهربونم میره از خونه بیرون من خوابم میگیره ............ 

این یه قسمتی از خاطرات روزانه من بود ...........که معمولا  هر روز تکرار میشه مگر اینکه کاری یا قراری در اول صبح داشته باشم .........

روزها از پی هم میان و میرن و هر روز که میگذره به عمر ما هم اضافه میشه ............بعضی اوقات میشینم و به روزهائی که گذشته فکر میکنم یاد شیطنتهای دوران مدرسه ....دانشگاه ....سرکار رفتن وکلا قبل از ازدواجم می افتم .........درسته روزهای خوبی بودن ولی این روزهائی که الان دارم میگذرونم رو خیلی بیشتر دوست دارم چون یه دوست واقعی همیشه کنارمه و من بیشتر از همیشه با خودم احساس میکنم که باید قدر این لحظه ها رو بیشتر بدونم ..........

ما زندگی مشترکمون رو حدوده ۳ سالو ۲ ماهه که شروع کردیم .........تو این مدت خیلی خاطرات قشنگی داشتیم ............خیلی دوست دارم تا بعضی از خاطرات شیرین زندگی ۳ سالمون رو اینجا بنویسم تا بتونم همیشه با خوندنشون از گذشته و حالم لذت ببرم.............

در ضمن دوست دارم همیشه درخر هر پستی که میذارم یک دعا بکنم و از شما دوستای خوبم که وبلاگ منو می خونین و با نظرات محبت امیزتون منو دلگرم میکنین ؛ میخوام که در این دعا ها منو یاری کنین ..............

امروز از خدا میخوام به همه ما و همه مردم روی زمین  تن سالم ؛روان پاک  ؛ و زندگی خوبی رو عطا کنه تا همه بتونن از زندگی شون با همه لحظه های تلخ و شیرینش لذت ببرن ...........گاهی اوقات همون اتفاقات و لحظه های تلخ ؛ برای هر کدوم از ماها بهترین اتفاق بوده ولی ما نمیدونستیم .................

خدایا یه ما ان ده که ان به ......

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٧ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط m-f نظرات () |


Design By : Night Skin