همه هستی ما

 

 

عقربه های ساعت تند تند حرکت میکنند ........ مادرم نگرانتر از همیشه بالا ی سرم ایستاده و منو که دارم به حساس ترین لحظه زندگیم نزدیک میشم با چشمان نمناکش نگاه میکنه .......میدونم تو دلش چی میگذره ..... حتی خودمم  هنوز باورم نشده که امروز چه اتفاقی قراره بیفته .... اصلا یه جورائی اعصابم داغونه..... به همه چیز گیر میدم ....... از همه چیز ناراحتم .....حتی از خوش قول بودنشون ........ ساعت داره به ۴ نزدیک میشه ولی من هنوز اماده نشدم ...... خواهرم موهام رو یه جوری درست کرده که به دلم نمیشینه ......... ارایشم خیلی غلیظ شده ........اخ صدای زنگ میاد ........اومدن . اره اومدن ..........مادرم با صدای بلند خوشامد میگه ........همه میرن که اماده شن ....... اما من با یه لبخند مصنوعی میرم به استقبالشون .........اصلا نمیدونم چم شده همش دلهره دارم که چطوری لحظه ها قراره پیش برن......همسر اینده ام رو میبنم که با یه سبد گل بزرگ میاد طرفم و سلام میده ......... من خجالت میکشم ........ اخه تا به امروز منو با این ارایش ندیده بود ........او نگاهم میکنه  و من سرم رو پائین میندازم .

دیگه تقریبا اماده شدم .....همه حرکت میکنند و من و همسر اینده ام جلوی همه ....... همه ما رو نگاه میکنن و پیشاپیش بهمون تبریک میگن ........ و من فقط به این فکر میکنم که کاش پدرم زنده بود و تو این جمع حضور داشت .......................توی جایگاه عروس و داماد میشینم ........... من هنوز باورم نشده .........مادرم و مادر همسرم روبروی ما نشستن ..........نگاههای مادرم یه طوریه ...... یه استرسی تو نگاهشه ........همش حواسش هست ببینه چیزی از قلم نیفتاده باشه ............

عاقد شروع میکنه به صحبت و فواید ازدواج و بعد ....... جاری شدن خطبه عقد (( النکاح .....)) وقتی عاقد خطبه رو میخونه زیر لب دعا میکنم ::: خدایا به همه سلامتی بده به مادرم و خانواده منم سلامتی بده ......خدایا همه رو عاقبت بخیر کن ......همه جوونها روخوشبخت کن .......خدایا انتخاب درستی کرده باشم ........................................... . . . یهو صدایی میشنوم ( عروس خانوم رفته گل بچینه ) یکی از اونطرف می گه دختر چرا بله رو نمی گی ؟ این صدای خواهرمه ......... یه نگاه میکنم به همسرم که با تعجب به من زل زده .......... مادر همسرم زیر لفظی رو گرفته و جلوی من خم شده ...............اما من هنوز بزرگترین و مهمترین بله زندگیم رو نگفتم ...

تتصمیم خودم رو میگیرم و اروم میگم :: بله

................ و امروز مهمترین و بزرگترین و شاید بهترین روز زندگی من باشه

۴ سال پیش درست مصادف با ولادت فاطمه الزهرا و روز مادر .......... پیوند عشق و محبت بین من و همسر عزیزم شکل گرفت.

روزهای زیادی گذشته اما عشق ما هنوز تازه اس ..........هنوز که هنوزه زندگی برامون مثل روز اول شیرین و جذابه .

همین جا میخوام به همسر عزیزو مهربونم که میدونم به اینجا سر میزنه و نوشته های منو میخونه بگم :

تو بهترین نعمتی هستی که خداوند به من عطا کرده

تو همه هستی من ...... همه زندگی من و همه بود و نبود من هستی

       محسن عزیزم دوستت دارم ............... تا نفس دارم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ توسط m-f نظرات () |


Design By : Night Skin