چهل شب چشم من با گریه خو کرد چه شبها با تو بودن آرزو کرد چهل شب تا سحر نقش خیالت کنار من نشست و گفتگو کرد .......... چهل غروب غم انگیز سپری شد بدون حضور تو ...... بدون لمس دستان تو ........ بدون شنیدن صدای تو .............روز مادر آمد و رفت اما تو نبودی........ هر لحظه چشمانم به در بود .......هر لحظه گوشم به صدای زنگ بود ........هر لحظه ارزویم این بود که کسی مرا از خواب بیدار کند ..... هر لحظه سیمای دلنشینت رو در ذهنم مجسم میکردم و منتظر شنیدن صدایت بودم ........ چهل روز با خیال امدنت روزها وشبها را سپری کردم ...... روزها از پی هم امدند و رفتند اما تو نیامدی ...... گفته بودی میروم و رفتی اما باور نداشتم ......... چهل روز برایم به اندازه چهل سال گذشت ........ همه فهمیدند وبه من فهماندند که دگر مادرت نخواهد امد ولی من همچنان به انتظارت لحظه ها را شماره میکرد م ...... تا به این لحظه باور نداشتم که دیگر نیستی ......... هر کسی تسلیت گفت پذیرا شدم اما نه از ته دل ....... با خود میگفتم مگر میشود مادر برود آنهم بدونه خداحافظی ....... منتظر صدایت بودم که صدایم کنی ............ دخترمممممممممممممممممممم خدانگهدار .................... اما اینک من .....اینجا .....تنها ......... و در سکوتی مه الود در حسرت دوباره شنیدن صدای تو میسوزم و سر بر بالین حسرت به خواب میروم ...
| Design By : Night Skin |

