همه هستی ما

لحظه ای که دنیا اومدی اونقدر شیرین و قشنگه که نمیتونم تو هیچ جمله ای توصیفش کنم ....از لحظه ای که بعد از سه ساعت ک از دنیا اومدنت گذشته بود اوردنت تو بغلم تا الان همه خاطرات رو سعی کردم به ذهنم بسپرم و امروزدلم میخواد اینجا برات بنویسم .

روز اول ١٩ - مهر - ٨٨ موقع تولدت خاله ها ودختر خاله ات و دائی بزرگت و مادربزرگت پیشم بودن ...غروبهمو روزعموهات و خانمهاشون اومدن دیدنم بعد دختر دائی ات و دیگه همه رفتن و فقط خاله ات موند پشمون ..فیلم اولین لحظه های شیرخوردنت هست ...اولین بغل گرفتنات ...

روزدوم تولدت ظهراز بیمارستان مرخص شدیم و وقتی رسیدیم مادربزرگت ا ومد خونمون و خاله ات رفت و شب اولی که تو خونه بودیم رو مادربزرگت موند .اون شب بدترین شب زندگیم بود ...تو گرسنه بودی و کمی تب کرده بودی ... زنگ زدیم بیمارستان گفتن از اینکه گشنه اس اب بدنشکم شده تب کرده براش شیرخشک بخرین ...یادمه تا بابات بره و شیرخشک بخره تمام مدت تو رو راه میبردم تو گوشت اروم اروم لالائیمیخوندم اما تو ساکت نمیشدی ..تا که بالاخره با اومدن بابات و خوردن شیرخشک اروم شدی و من اونشب تا صبح گریه کردم ...

صبح از مادربزرگت خواستیم که بره خونشون و استراحت کنه .

بقیه روزهای تولدت جز اون 3 روزیکه لیدا -دخترخاله ات - اومد خونمون دیگه بقیه اش رو خودم بودم و خودت و بابات .

روز سوم تولدت دائی کوچیکت با خانواده اش و خاله کوچیکت اومدن خونمون و زندائی ات برام کاچی پخت و دائی عزیزت تو گوشت اذان و اقامه گفت و اسمت رو خوند ...خودمون ازش خواستیم چون دیگه باید میرفت شهرستان و واس هفتمین روزتولدت تهران نبود.

روز پنجم تولدت یادمه حالم خیلی خیلی بد بود اما باید تو رو میبردیم واس تست زردی ...اونجا ازت ازمایش گرفتن و عدد زردی ات 14 بود ...اقای دکتر گفت فردا هم حتما باید تست بدی تا مشخص بشه که زردی ات بالا میره یا نه ..ما هم تو رو یک روزبعد بردیم واس تست زردی و معلو شد عدد زردی شده 12 و من از خوشحالی گریه کردم اخه اگربالا میرفت باید حتما بستری میشدی .

روز 7 و روز 8 تولدت لیدا از صبح تا غروب اومد پیشمون موند و بعد که بابات میومد میرفت .

روز 8 تولدت با لیدا رفتم دکتر برای چکاب و تو موندی پیش بابائی و قرار شد اگر خیلی بی تابی کردی بهت شیرخشک بده ...بابائی هم تا ما بیایم بهت شیرخشک با شیشه داده بود و تو حسابی خورده بودی ....وقتی اومدم و خواستم بهت شیر بدم تو اصلا قبول نکردی و تا شب اصلا شیر نخوردی ...دیگه از غصه اینکه دیگه شیر مادر نخوری اونقدرگریه کردم که کار بابائی شده بود دلداری دادن من ....اخرای شب بود که تو رو بغل کردم و اروم اروم پیش پیش کردم تو گوشت و تو شروع  به مک زدن کردی و اشک شوقم امونمو بریده بود از ذوقم تاخوده صبح نشستم و بهت دقیقه به دقیقه شیر دادم ...او.ن شب تا صبح نخوابیدم و نتیجه اش این شد که تا الان هیچ چیزی رو بهتراز شیر مادرت نمیخوری...

روز9 تولدت هم مادربزرگت اومد و هم خاله کوچیکت و هر دوشون خواستن که حموم ده ببرنت حموم اما من خیلی رک و محکم گفتم خودمون میبریم حموم.

و تو درست در ساعات اولیه روز11 تولدت به دست من و بابائی با هزار صلوات حموم شدی و چقدر اون لحظات یاداورش شیرینه .

13 روزت بود که دوباره عموها و زنعموها و عمو کوچیکت اومدن دیدنت ....

20 روزت بود که بالاخره  پدربزرگت اومد به دیدنت .

28 روزت بود مسلمون شدی و چقدر بچه اروم خوبی بودی.

یک ماهت بود که با هم رفتیم برای مامانی مانتو بخریم هفت تیر - سه راه جمهوری ....تو همون پتوی سبز رنگت اروم خوابیده بودی.

40 روزگیت و حموم چله رو هم دوتا ئیرفتیم و 40تا کاسه اب رو سرمون ریخیتم

2 ماهت بود که برای بار اول رفتی خونه مادربزرگت .

3 ماهت تموم شده بود که اولین سفر زندگت رو با قطار تجربه کردی اونم به شهر تبریز .

.

.

فعلا چیزی یادم نمیاد

.

20 خرداد یه سفر سه روزه به مشهد داشتیم و خیلی خیلی خوشگذشت ..

روز پدر هم نزدیکه دلم میخواد برای بابائی مهربونت یه کادوی خوشگل بخرم ...

روزپدربه همه باباهای دنیا مبارک

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸٩ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ توسط m-f نظرات () |


Design By : Night Skin