میام و شروع میکنم به نوشتن.....حرف زیاد دارم واسه گفتن.....از روزمرگی هام ....از اتفاقات اخیر..... از کارهای همسری..... دوست دارم از همه چیز بنویسم اما نمیدونم از کجا و چطوری شروع کنم.....یاد گذشته ها....خاطرات دور و نزدیک ....دلم میخواد شاد بنویسم .....اما نوشتنم نمیاد....انگاری حتی تو شادترین لحظه های عمرم هم غمی نهفته دارم...... دلم میخواد از کارهای همسری که چطوری با حرفاش و کاراش منو دلگرم میکنه بنویسم. دلم میخواد از مادرم بنویسم که دقیقا شبی که بعد از مدتها خودداری با یادش اشک ریختم و خوابیدم.... اومد به خوابم و نوازشم کرد. دلم می خواد از همه چیز بنویسم ...... از خوشبختی ای که خدا بهم داده از سلامتی که بهم عطا کرده. اما تو اوج همه خواستنها و نخواستنهام باز هم دلم میخواد سکوت کنم. میدونم روز بهاری تر شدن زندگیم نزدیکه. میدونم که خدا هم میدونه راضیم به رضای خودش. پس سرم رو پائین می گیرم و توی دلم میگم : خدایا شکرت.
| Design By : Night Skin |

