همه هستی ما

 

میام و شروع میکنم به نوشتن.....حرف زیاد دارم واسه گفتن.....از روزمرگی هام ....از اتفاقات اخیر..... از کارهای همسری.....

دوست دارم از همه چیز بنویسم اما نمیدونم از کجا و چطوری شروع کنم.....یاد گذشته ها....خاطرات دور و نزدیک ....دلم میخواد شاد بنویسم .....اما نوشتنم نمیاد....انگاری حتی تو شادترین لحظه های عمرم هم غمی نهفته دارم......

دلم میخواد از کارهای همسری که چطوری با حرفاش و کاراش منو دلگرم میکنه بنویسم.

دلم میخواد از مادرم بنویسم که دقیقا شبی که بعد از مدتها خودداری با یادش اشک ریختم و خوابیدم.... اومد به خوابم و نوازشم کرد.

دلم می خواد از همه چیز بنویسم ...... از خوشبختی ای که خدا بهم داده از سلامتی که بهم عطا کرده.

اما تو اوج همه خواستنها و نخواستنهام باز هم دلم میخواد سکوت کنم.

میدونم روز بهاری تر شدن زندگیم نزدیکه.

میدونم که خدا هم میدونه راضیم به رضای خودش.

 پس سرم رو پائین می گیرم و توی دلم میگم :

خدایا شکرت.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط m-f نظرات () |


Design By : Night Skin