همه هستی ما

روز مادر هم اومد و رفت ...مثل بقیه روزهای سال ...کمی غصه داربودم تا یه اهنگ غمگین میشنیدم بغضم می ترکید ...اما الان خوب خوبم ....

غروب رفتیم خونه مادرشوهرم ...دیگه مثل گذشته از اونجا رفتن لذت نمیبرم ...اصلا انگار یه ادم دیگه شدم با یه خواسته های دیگه ...علی خیلی خوب و مهربون با همه رفتار میکنه اصلا هم غریبی نمیکنه و این موضوع عادی شده و کمی منو ناراحت میکنه انگار که پسر من براشون یه  اسباب بازیه که موقع میوه خوردن و شام خوردن و هر کار دیگه ای حوصله بچه منو ندارن ...برام خیلی جالبه و در عین حال ناراحت کننده . انگار که فقط وقتی علی میخنده و اونها حال دارن بچه منو دوست دارن .

خستگی مونده تو تنم ...کارای خونه خودم ...بی خوابی ها م...استرس غذا خوردن علی و خیلی چیزهای دیگه یه طرف و رفتن خونه مادر شوهر و وایسادن تو اشپزخونه و این کارو کردن و اون کارو کردن و ظرف شستن و اخرشم خسته و کوفته بچه رو بدن بغلت بگن گشنه اس و دریغ از یه لیوان چائی دست من دادن !!! 

بی خیال

علی تا الان خواب بود همکین الان بیدار شد برم که گشنه اس فرنی براش درست کردم

تا بعد

نوشته شده در جمعه ۱٤ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط m-f نظرات () |

 

 

روزهائی  است که دلتنگ تکرار کلمه ای هستم تا یاداور تمام لحظه های خوب و قشنگم باشد .. دلم سخت دلتنگ است برای ادای این کلمه

کلمه ای انچنان مقدس که اگر شایسته اش باشم روزی به ان نام از زبان پسرکم خواهم شنید.

 

نوشته شده در یکشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ توسط m-f نظرات () |


Design By : Night Skin