همه هستی ما

 

امروز همه به مناسبت دومین سالگردت رفتن سر خاکت

من نرفتم ...نشد ...میدونی که علی شبها نمیخوابه ....افتاب که میزنه تازه شبش شروع میشه ...منم کلافه بی خوابی ... دلم همش اونجا بود ....وسیله هم که نداریم ...

مامانی دیدی خواهرو برادرا سراغمو نگرفتن ؟ دیدی نگفتن تو که بچه داری نتونستی بیای ما بیایم با هم بریم ؟ .... از اون غذائی که پخش کردن تو کل فامیل و در و همسایه حتی یه پرس برای من نیاوردن !!!

باورم نمیشه

اصلا باورم نمیشه که خواهرا برادرام اینقدر بی معرفت باشن

خوش به حالت مامان که رفتی و این روزها رو نمیبینی

.

خدایا هیچ بنده ای محتاج بنده دیگه ات نشه

شکرت که سرم به زندگیمه و دستم جلوی کسی دراز نیست ....شکرت خدا جونم .

.......

پ.ن:

تو مرامم نیست گله گذاری تو یه جای عمومی

اما این بغض لعنتی داره خفم میکنه جلوی محسن خیلی خجالت کشیدم .

نوشته شده در جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ توسط m-f نظرات () |

چیزی نمونده تا ٢ سال تموم بشه

تو این ٢ سال خیلی چیزها عوض شد خیلی چیزها ...اندازه دلتنگی ام زیاد و زیاد تر شد ....احساس نیازم به بودنت بیشتر و بیشتر شد اما از عشقم به تو کم نشد .

مادر.....دلتنگتم تا اخرین نفسهای زندگیم ...

روزمادر دوباره داره میاد ....

مادرم یادت بخیر.

نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط m-f نظرات () |

اینم ٣ تا عکس از پسر قشنگم در سن 6 ماه و نیمگی :

 

http://www.fantastpic.com/images/23898482104511840639.jpg  

 http://www.fantastpic.com/images/97844550830721224872.jpg

 

 

http://www.fantastpic.com/images/45342206129054771516.jpg

 

ماشالله یادتون نره !

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط m-f نظرات () |

خیلی وقت بود که دلم میخواست بنویسم

انقدر حرف تو سرم هست که فرصت نوشتنشونو ندارم

 

اول از همه سال جدید رو به همه دوستای خوبم تبریک میگم و برای تک تکتون سالی سرشار از سلامتی و خوشی و موفقیت رو ارزو میکنم

از احوالات اینروزهای من :

علی قشنگم ۶ ماهش تموم شده و غذای کمکی رو براش شروع کردم یکشنبه گذشته هم واکسن ۶ماهگیش رو زد و حسابی دمار از روزگار من وباباش دراورد .

همه تعطیلات عید رو تقریبا خونه بودیم چند تا مهمون داشتم و چند تا مهمونی هم رفتم و همین .

خیلی به استراحت احتیاج دارم....دلم مسافرت میخواد ....علی ام خیلی شیطونو بلا شده ...دیگه کاملا منو میشناسه و هر بار میاد بغلم سعی میکنه بوسم کنه ...همه زندگی ما شده تو سه حرف اونم ( علی ) .....خوابیدن- خوردن - استراحت کردن - فیلم دیدن - بیرون رفتن و هر چی که هست همش با علی همراهه.

گاهی اوقات دلم خیلی میگیره ....گاهی هم انقدر شورو شعف سروپامو میگیره که دلم می خواد از ته دل با صدای بلند بخندم ... این روزهامو دوست دارم روزهایی که علی بزرگ میشه و ما شاهد شکوفائیش هستیم .

از روزهای بعد از زایمانم و بزرگ شدن علی خیلی دلم میخواد بنویسم

حتما تو پست بعدی همه رو مینویسم .

پ.ن:

دقت کردین تو این پست چند بار نوشتم علی و از علی گفتم !!!

وبلاگ نویسی منم شده همش علی :)

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ توسط m-f نظرات () |


Design By : Night Skin