http://h.imagehost.org/view/0369/DSC00056 سلام به همه دوستای مهربونم دلم خیلی براتون تنگ شده بود سرم واقعا شلوغه اما سر فرصت حتما بهتون سر میزنم اینم یه عکس دیگه از علی قشنگم در سن ٣٠ روزگی از اتاق زایمان که منو اوردن بیرون جلوی در برادرم و خواهرم و مادرشوهرم و محسن ایستاده بودن با همشون روبوسی کردم و راهی اتاق عمل شدم یادمه اخرین نفری که دیدم خود محسن بود چون همرا ه من که با اسانسور میرفتم اون پلهه ا رو بدو بدو کرده بد تا برسه دم اتاق عمل ... وارد که شدم دو تا مرد مسن نشسته بودن داشتن صحبت میکردن نمیدونستم که یکیشون دکتر بیهشوشی ام هست ... تو اتاقی که روبروم بود سه تا زائو رو خوابونده بودن که به هو.ش بیان ...هیچ استرس خاصی نداشتم فقط درد پهلوم اذیت میکرد و به شدت منتظر دکترم بودم تا بیاد و کارو شروع کنه ... همون دکتر بیهوشی ازم سئوال کرد که ازصبح تا حالا چیزی خوردم که منم گفتم اب خوردم و شربت ابلیمو ....گفت به به تو رو دیگه نمیشه بیهوش کرد ...گفتم منم بیهوشی نمیخوام .......یه خانم پرستار اومد و سرم دستمو رو دور تند گذاشت تا قبل از شروع عمل تموم شده باشه بعد منو برد به اتاق عمل ...اولین بارم بود که میرفتم اما محیطش خیلی عادی و جالب بود .....به من گفتن بخواب رو تخت ....حالا اونجا چند تا دختر هم سن و سال خودم مسئول کارا بودن که با هم میگفتن و میخندیدن و یکی یکی کارای منو میکردن .... همین که خوابیدم رو تخت احساس خفگیبهم دست داد دکتر بیهوشی اومد تختمو کج کرد منم هی میگفتم دارم می افتم .....کارام خنده دار بود ...... هی میگفتم اینجا کیسه اب گرم ندارین ؟ .... از وقتی که خوابیدم رو تخت تا زمانی که دکترم بیاد انگار هزار سال طول کشید یادمه فشار خونم رو 10 بود و ضربان قلبم بالای 120.....یه دختر چشم ابی همش بالای سرم بود و برام اکسیژن میذاشت ....... همه کارای لازم قبل از عمل رو انجام دادن و یهو دیدم دکتر بیهوشی اومد گفت بشین و به سمت جلو خم شو .....انتظار داشتم امپولی که به کمرم میزنه خیلی دردناک باشه اما اصلا درد نداشت همین که دوباره دراز کش شدم احساس کردم پاهام دارن خواب میرن و احساس خیلی بدی بهم دست داد ....همون موقع دکترم از راه رسید و حال احوال کردیم گفت من هنوز باورم نمیشه تو دردت زیاد باشه .......منم به جون علی ام قسم خوردم که به خدا دارم از درد میمیرم .......خندید و گفت پرده رو بکشین یه پرده سبز رنگ جلوی چشمام کشیدن ....... من بریدن شکمم رو احساس کردم و بلند میگفتم صبر کنین من هنوز بی حس نشدم من میفهمم دارین شکممو میبرین ........دکتر بیهوشی اومد دو تا دستاشو رو صورتم گرفت و ارومم کرد و گفت تو بی حس شدی اونها احساس کشش هست که تو داری والا مگه تو میتونی درد رو تحمل کنی ...خلاصه برام ماسک اکسیژن رو گذاشت و مرتب تکرار میکرد که اینها احساس کشیدن پوستت هستن .... موقع عمل سر و صداشونو که میشنیدم استرسم بیشتر میشد ... چون بچه هنوز بالای شکمم بود و پائین نیومده بود اونها به زیر قفسه سینم هی فشار میاوردن تا علی رو بکشن به سمت پائین ... همون موقع دکترم ازم پرسید سمت راستت درد میکرد یا چپ ؟ گفتم چپ گفت بچه تو چپت جمع شده .......موقع تولدش یادمه دکترم به دستیارش میگفت مواظب کتفش باشین ....اون لحظه شروع کردم به دعا کردن واس همه اونائی که التماس دعا داشتن واس همه اونهائی که دلشون فرزند میخواد ....بعد شروع کردم بلند بلند ایتالکرسی رو خوندم ...دلم میخواست علی صدامو بشنوه ....همین که خوندن دعام تموم شد گفتن پسرت اومد .......من هم چشمام دنبالش میگشت میگفتن چه پسری چقدر خوشگله منم پرسیدم سالمه ؟ دکتر بیهوشی گفت پسرت همه چیزش عالیه سالم سالم .......یکی دیگه اومد دید من دارم گریه میکنم گفت اونطرفه اونطرفو نگاه کن دارن پاکش میکنن .....هیچ وقت اون لحظه رو یادم نمیره هر بار که یادم میافته اشک از چشام سرازیر میشه ........سرم و برگردوندم و نگاهم به صورت ظریف پسرم افتاد یه پسر کوچولوی سفید با صورت گرد باورم نمیشد این همون فرشته ای که 9 ماه تو شکمم باهاش حرف میزدم و زندگی میکردم ....از دور قربون صدقه اش رفتم و تو دلم گفتم چقدر شبیهه مامانمه ........لحظه تولد علی برام قشنگترین و شیرین ترین لحظه زندگیمه ........انقدر از به یاد اوردن اون لحظه لذت میبرم که حاضرم هر لحظه چشمامو ببندمو اون لحظه رو تو ذهنم مجسم کنم .... بعد علی رو که لباس تنش کرده بودن اوردن نزدیک من، همین که از نزدیک دیدمش گفتم چقدر کوچولوس، خانمه که علی تو بغلش بود گفت بیا اینم ساندویچت بعد صورتش رو مالید به صورت من .... از اون لحظه به بعد دیگه چیزی از اتاق عمل یادم نمیاد چون دیگه خوابم برده بود و علی رو هم برده بودن بخش نوزادان ........وقتی به هوش اومدم تو ریکاوری بودم و کنارم یه زائو دیگه هم بود که همش اه و ناله میکرد اما من همش میگفتم منو کی میبرید تو بخش ..؟ اصلا انگار نه انگار زایمان کرده بودم میخواستم هر چه زودتر پسرمو ببینم .......خستگی این 9 ماه از تنم بیرون رفته بود وقتی علی قشنگمو دیدم بالاخره از اتاق عمل منو بردن بیرون و باز هم تنها کسی رو که اولین بار دیدم محسن عزیم بود که با لبخند قشنگش از من استقبال کرد بهش گفتم علی رو دیدی ؟؟ گفت اره خیلی خوشگله و شروع کرد حالمو پرسیدن..... از اینجا به بعدش دیگه وقت ندارم بنویسم اینم بگم که علی قشنگ من با وزن : 3200 و قد : 51 دیده به جهان گشود http://h.imagehost.org/view/0045/DSC00704 اینم یه عکس دیگه از علی قشنگم تو سن 15 روزگی ... از سونوگرافی زدیم بیرون و رفتیم مطب دکترم،خانم دکتر تا برگه سونو رو دید گفت بذار 38 هفته ات تموم شه بعد زایمانت میکنم فعلا برو بیمارستان بخواب و مسکن تزریقی استفاده کن چون احتمال اینکه پسرت بره دستگاه هست...اما من مخالفت کردم و گفتم تو کل دوران بارداری سعی کردم دارو مصرف نکنم حالا تو این روزای اخر هم حاضر نیستم مسکن قوی مصرف کنم،از اون ور همسرم هم مخالفت کرد و گفت با رضایت خودمون بچه رو دنیا بیارین ،دکترم با ناراحتی رضایت داد... از مطب اومدیم بیرون ،دردم خیلی زیاد بود خیلی ، نشستیم تو محوطه روبروی مطب و به این فکر میکردیم که ایا کارمون درسته؟؟ همسری همش میگفت بهتره زودتر دنیا بیاد سلامتی تو مهمتره، با دودلی رفتیم خونه ...اون شب کارای لازمو برای اومدن علی با سرعت باورنکردنی انجام دادیم ، همسری همش در حال بدو بدو بود و عرق از سر و کولش میریخت، منم شروع کردم کهنه های علی رو شستم و ساکمو اماده کردم،از حس اون شبم نمیتونم چیزی بگم یه حس ناشناخته ای بود که تا حالا تجربه نکرده بودم... اخر شب وقتی کارا تموم شد خیلی دلم میخواست یه دل سیر با همسرم حرف بزنمو درد ودل کنم اما درد زیادمو و خستگی همسری مجال این کارو ازمون گرفت... صبح زود خواهرم اومد خونمون،قرار بود ساعت 10 بیمارستان باشیم، همه چیز و مرتب کردیم و راه افتادیم سمت بیمارستان،توی راه همش به تکونای علی دقت میکردمو و تو دلم باهاش حرف میزدم، خدا میدونه که چقدر راه برام طولانی بود ، کیسه اب گرم هم همچنان به پهلوی چپم وصل بود ... تا اینکه رسیدیم .... وارد که شدیم همکسری برگه پذیرش من رو تحویل داد مسئول پذیرش به من گفت برو داخل دیگه خواهرمو همسری رو راه ندادن و من ناراحت بودم که چرا خداحافظی نکردم...خلاصه رفتم داخل شروع کردن به سئوال و جواب ...بعد صدای قلب علی رو با فشار خون خودمو چک کردن... یه خانم کمک بهیار اومد و گفت این لباسا رو بپوش، لباسها رو پوشیدمو و برام ویلچر اوردن و نشوندنم رو ویلچر منم همش غر میزدم که نکنه جائیم معلوم باشه ....از اون بخش منو اوردن بیرون دیدم خواهرم و مادر شوهرم ایستادن باهاشون روبوسی کردمو پرسیدم پس محسن کو؟ گفتن رفته سراغ کارای پذیرش...منو با اسانسور بردن به اتاق زایمان همه تختا خالی بود از حدود ساعت 10 و نیم من اونجا بودم تا 12 که بردنم به اتاق عمل.... تو اون اتاق هیچ زائوی دیگه ای نبود جز من ، بهم سرم وصل کردن و ازمایش خون گرفتن، انقدر دردم زیاد بود که فکر میکردن درد زایمانه تا اینکه بهشون گفتم برام کیسه اب گرم بیارین ... مدام تلفن اونجا زنگ میخورد پرستارا میگفتن شوهرت همش زنگ میزنه و حالتو میپرسه ... یه چیزی میگم شاید باورش سخت باشه اما من تو اون اتاق صدای مادرمو میشنیدم همش سراغمو میگرفت همش فکر میکردم پشت دره و صداشو واقعا میشنیدم....خانم بهیاره اومد گفت دو تا خانم پشت در اتاقن ...مامانته؟ اونجا بود که بغضم ترکید گفتم نه مادرم فوت شده اون خانم مادرشوهرمه.........خدا میدونه که از اعماق وجودم دلم میخواست زجه بزنم از دوری مادرم از اینکه نبود و تنها بودم و چقدر دلم میخواست بود و تکیه گاهم میشد....ساعت 12 شد و اومدن دنبالم تا منو ببرن به اتاق عمل... پ.ن میدونم خیلی طولانی شد ...اما دلم میخواد همه چیزو کامل بنویسم...علی الان تو بغلمه و داره شیر میخوره منم یه دستی تایپ میکنم ....عکسش رو هم اگه بتونم با سرعت کم اینترنت و وقت کم من اپلود کنم حتما میذارم بالاخره عکس پسرمو با کیفیت پائین اپلود کردم... اینجا حدودا ١۶ روزشه : <a href="http://picasion.com/" title="create animated gif"><img src="http://picasion.com/pic14/e76c226737a278fe182537bfe2766c36.gif" width="300" height="225" border="0" alt="create animated gif" /><br /><a href="http://picasion.com/">Create animated gif</a> هفته 37 بارداری ام هنوز تموم نشده بود که درد عجیبی تو پهلوی چپم احساس کردم ....این درد هر روز و هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد، اوایل فکر میکردم علتش اسپاسم هست اما با گذشت زمان و خوب نشدن و شدیدتر شدن درد دیگه متوجه شدم علت درد باید خیلی مهم باشه که اروم و قرارمو ازم گرفته، دکترم گفت برو سونوگرافی از کلیه هات انجام بده، روز سه شنبه بود 14/ 7..... تو سونوگرافی نشون داد که کلیه چپم کمی ملتهب شده و مقداری از ادرار رو تو خودش نگه میداره ،دکتر سونو علت رو فشار رحم تشخیص داد و گفت مشکل خاصی نیست.... منم چون علت درد رو فهمیدمو همچنین میدونستم برای علی خطری ایجاد نمیکنه سعی کردم با درد کنار بیام. فقط خدا میدونه که اون روزها من وهمسرم چی کشیدیدم ... شب تا صبح بیدار بودیم من به خاطر درد زیاد و همسرم به خاطر من... انقدر پهلوی منو ماساژ میداد تا کمی اروم بگیرم...کارم شده بود گذاشتن کیسه اب گرم رو پهلوم و نشستن یه گوشه ، نه میتونستم بخوابم نه غذا بخورم ، دکترم گفت فقط میتونی استامینوفن بخوری ، اما مگه اثر میکرد....علی تو شکم من تکون میخورد و به شوق دیدن روی ماهش دردمو تحمل میکردم ....اینم بگم که درسته درد رو من میکشیدم اما همسرم از من بیشتر خسته میشد ...همینجا میخوام ازش به خاطر همه زحمتائی که برام کشید تشکر و قدر دانی کنم و دست مهربونش رو میبوسم. خلاصه من هر روز با دکترم در تماس بودم ومیگفتم دردم زیاده........روز شنبه بود 18/7 که زنگ زدم با گریه به دکترم که دیگه این درد امونمو بریده.......اونم گفت امروز برو سونوی مجدد اگر شرایط بدتر شده بود ختم حاملگی رو اعلام میکنم....اونروز سونوگرافی مثل همیشه شلوغ بود ، درد من هم اونقدر زیاد بود که همش به خودم میپیچیدم ، یه خانمی ناگهان اومد کنارم نشست هی بهم نگاه میکرد منم با اون شکم گنده هی وول میخوردم چون درد نمیذاشت که بشینم ، همسرم چند بار رفت به منشی گفت حال خانمم بده اونم گفت اگر بده بره اورژانس....نمیدونم چطور شد که این خانم بغل دستی دلش به حال من سوخت چون یهو دیدم که رفت سمت منشی و گفت نوبت من مال این خانم ،اون لحظه انگار دنیا رو به من داده بودن نمیدونستم چطوری ازش تشکر کنم .........خلاصه رفتم داخل و سونو انجام شد .......کلیه چپم ملتهبتر و دو شاخ شده بود و ادرار بیشتری جمع شده بود و باز هم علت رو سنگینی و فشار رحم تشخیص دادن...................... و این خبر یعنی ختم حاملگی من و دیدن روی ماه علی اقا...
| Design By : Night Skin |

