همه هستی ما

 

این پست بنا به دلایلی حذف شد.

نوشته شده در یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ توسط m-f نظرات () |

یه مامان تنبل که حوصله هیچ کاری رو نداره الان اومده تا اولا معذرت خواهی کنه بابت تاخیرش و بعد هم بگه خیلی خیلی خوشحال که بالاخره مطمئن شده نی نی نازنازیش دخمله یا پسر ..............

حدود یک هفته از اخرین باری که سونو شدم میگذره .... اما اصلا حس و حال نوشتن ندارم .......انگار مسئولیتم خیلی سنگین شده ....... امروز دقیقا 20 هفته و 4 روزمه ..... به لطف خدا نیمه راه رو سپری کردم ...... روزها دارن تند و تند میگذرن ..... و همش به این فکر میکنم که با اومدن پائیز هدیه خدا رو در اغوشم میگیرم ....... تکونهاش رو بیشتر از قبل حس میکنم و از اینکه بیشتر احساسش میکنم لذت میبرم .... هنوز چیز زیادی براش نخریدم و موندم واقعا چی بگیرم چی نگیرم .....خونمون کوچیکه و اونجور که دلم میخواد نمیتونم وسایل های خوشگل خوشگل براش بخرم .....

خوب حالا بریم سر اصل مطلب ...... نی نی نانازی من خیلی خیلی نی نی خوبیه .....اگه گفتین چرا ؟.......... اخه خوشگل مامانی همچین واز و بی حیا دراز کشیده بود که خیلی خیلی واضح بود جنسیتش چیه .........خانم دکتر همین که دستگاه رو شکمم گذاشت گفت : مبارکه فرزندتون پسره ...............اخ که نمیدونین چقدر خوشحال شدم ........لبخند پهنمو نمیتونستم جمع کنم ....... حالا خانمه شروع کرد به نشون دادن اجزاش .....پاهای خوشمل و نازش هی تکون میخوردن وبعد شکم گنده اش ........صورت گردش  که انگاری زل زده بود به من .......چشماش خیلی برجسته اومد به نظرم ........پسر گلم دستاشو هی بالا پائین میکرد ........توی سونو طوری خوابیده بود که انگار به من زل زده بود و دستاشو برام تکون میداد ........باورم نمیشد این موجود زیبا تو وجود منه و داره رشد میکنه ....باورم نمیشد این هدیه الهی قراره با تکیه به من نیازهاشو برطرف کنه ....... انقدر اون لحظه برام شیرین و غیر قابل وصفه که تو کلمات نمیگنجه .......... من بالاخره پسرمو دیدم ..........همونی که همیشه تو خلوتم باهاش حرف میزدم و اسمشو صدا میزدم ........باورم نمیشه که خدا همونی رو که میخواستم بهم هدیه کرده ..........هنوزم باورم نمیشه که از روز اول که فهمیدم باردار شدم همسرم همش میگفت من مطمئنم بچه من پسره ......... و چقدر الان هر دو خوشحالیم ..... بعد از این انتظار طولانی خدا خیلی ما رو شرمنده کرده .......

اسم پسر گل و خوشگلم هم انتخاب کردیم ..........یعنی از خیلی وقت از اومدنش انتخاب شده بود

گل پسر من اسمش  علی هست

انشالله زیر سایه خدا و مولا علی همیشه تنش سالم باشه .

فردا روز مادره ..........دلم برای مادرم خیلی تنگ شده ....... برای شادی روح مادرم و مادر دوستای خوبم : رز و ازاده عزیز و وبلاگ منم ان ساحل تنها یه فاتحه مرحمت بفرمائید

در پناه حق شاد باشید .

نوشته شده در شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ توسط m-f نظرات () |

سلام عزیز دل مامان

اینروزها بیشتر از قبل باهات حرف میزنم ....خواسته هام و دردو دلامو بهت میگم ....وقتی اشک از گوشه چشمهام سرازیر میشه ....تو شروع به تکون خوردن میکنی .....دستمو اروم میذارم روت ....تو اروم میشی و منم اروم میکنی .....کوچولوی مامان توتمام دنیای من و بابائی هستی .....وقتهائی که شروع میکنی به ورجه وورجه به بابائی میگم بیا دستتو بذار ببین تکونشو حس میکنی .......اما تو انقدر شیطون بلائی که زودی اروم میشی.....انگار فقط واس این تکون میخوری که ما بیایم سراغت و دستمونو سمتت بیاریم ........یاد بچگی های خودم می افتم که همیشه و هرشب اگه دست مامانم زیر سرم نبود خوابم نمیبرد .....اونموقع ها همیشه مامانمو بو میکردم و دستشو بوسه میزدم ......یاد اونروزها بخیر...

قشنگ مامان انقدر باهات حرف دارم که زبونم قادر به گفتن نیست .....وقتائی که اذان میزنه یا دلم میگیره فقط و فقط از ته دل دعا میکنم هیچ وقت تو زندگیت احساس تنهائی نکنی .........خودخواهی اگه بگم دعا میکنم مزه بی مادری رو نچشی ....اما من این دعا رو هم همیشه برات میکنم ..... اگه بدونی بابائی چقدر دوستت داره وبرای اومدنت لحظه شماری میکنه ....گاهی اوقات حسودی ام میشه به عشقی که بابائی نسبت به تو داره ...... هنوز به هیچ کس نگفتم که خانم دکتر تو سونوگرافی جنسیتت رو حدس زد و خنده و گریه رو نصیب مامان احساساتی ات کرد .........اونقدر خوشحال بودم که اشکم درومد ........دلم میخواد اینجا بگم جنسیتت رو ........اما میخوام صبر کنم تا ١٧ خرداد که دوباره میام روی ماهتو ببینم و مطمئن بشم که حدس دکتر درست بوده یا غلط .........هر چی که هستی .......از ته دلم دعا میکنم سالم و سلامت باشی .....

چند روز پیش من و بابائی رفتیم برات دو سری لباس خوشگل و گوگولی خریدیم .......انقدر ذوق داشتیم که نگو......هنوز خیلی از وسایلات مونده .......فعلا دست نگه داشتیم تا از جنسیتت مطمئن بشیم .......تو فقط به مامانی قول بده نی نی خوبی باشی و برای من و بابائی و همه اون کسائی که برات اسم میبرم دعا کنی و پیش خدا یادمون کنی .

......

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ توسط m-f نظرات () |


Design By : Night Skin