همه هستی ما

سلام به همه دوستای خوبم

امروز سه ماه ونیم از بارداری من میگذره ..... هر هفته شرایط جسمی ام با هفته قبل فرق میکنه .......تا الان که یه هفته حالت تهوع بود ....یه هفته سردرد ....خستگی ...خوابالوئی ....خلاصه داستانی داریم .....اما با بزرگتر شدن شکمم  بیشتر به بارداری خودم مطمئن میشم .....اصلا تو این ماههای  اول بارداری ادم نمیتونه باور کنه یه موجود زنده تو وجودش در حال رشد هست .....از یکشنبه ای که گذشت بگم .....اونم اینکه اولین بار بود که میرفتم پیش دکتر جدیدم .......دکتر خوبو ساده ای بود ..... نزدیکه 4 کیلو تو این 3 ماه ونیم اضافه کردم ........دقیقا دارم از هیکل می افتم .......شوشو میگه داری مثل توپ گرد میشی.....یه کم ته دل ناراحتم اما به ذوق نی نی نازم همه چیز رو از یاد میبرم و مصمم میشم که بعد از زایمانم حتما وزنم رو به ایده ال برسونم .........فشار خونم خیلی پائین بود ....... تو مطب که بودیم خیلی گر گرفته بودم و سردرد داشتم ......فشارم هم که رو  8 و نیم بود ....... این مسئله فشار تو بارداری خیلی مهمه .......همین که فشار خون بالا ندارم خدا رو باید شکر کنم .......کلی سئوال از دکتر پرسیدم و خیلی خوب وشمرده جوابم رو داد .......اخر سر ازش خواستم صدای قلب نی نی رو بشنوم ..........با یه دستگاه کوچیک اومد و گذاشت رو شکمم .....یه کم طول کشید تا نی نی رو پیدا کنه اما بالاخره و برای بار اول صدای قلب پاکش رو شنیدم .........خیلی شیرین و لذت بخش بود ........خدا جونم به خاطر این نعمت بزرگت ازت تشکر میکنم ..........محسن که خیلی خوشحال بود .........من از اون بیشتر ........از مطب زدیم بیرون و رفتیم پار ک و کمی گشت وگذار ........خدا الهی به همه زوجهای در انتظار یه فرزند سالم و صالح عنایت کنه .........

......

بعضی از دوستان برام کامنت خصوصی میذارن و من نمیتونم جوابشونو راحت بدم

امامی خوام چند تا جمله بگم :

من تو زندگیم خیلی خوشبختم چون ادمها و مسائل تو زندگیم اولویت بندی شدن .....من اگر تو زندگیم یه چیز خوب و ارزشمند داشته باشم اول از همه اون رو هدیه خداوند میدونم و برای نگه داشتن و بقای اون تلاش میکنم حاضرم از دل و جون مایه بذارم .....حاضرم از خودم بگذرم تا اون بمونه و باشه .........منظورم واضحه الان فقط و فقط اولویت من همسرم هست .......من حاضرم هر کاری به خاطرش انجام بدم ....اونم همینطور ...اما مطمئنم طرز فکرش با من خیلی متفاوته ........خیلی از شما دوستای خوبم شاید چند تا اولویت محبوب تو زندگیتون داشته باشین اما من فقط و فقط یکی دارم .........خیلی خوبه که ادمها بتونن قدر کسانی که دور و برشونه و براشون ارزش داره رو بدونن ........قدر مادر ....پدر ... و ...

روز نیست که به خاطر از دست دادن مادرم اشک نریزم .......سختی راهی که توش قرار دارم خیلی زیاده .......لازم نیست بگم ........اما اینم بگم که همه تو زندگیشون سختی دارن .......خیلی راحت نیاین و بگین خوش به حالت .......شاید اگه من از زندگی شما هم چیزی بدونم....ممکنه  بیام و بگم خوش به حالت !!!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط m-f نظرات () |

 

الهی الهی که مامان قربونت بشه .....نمیدونی همین که هستی برام چه ارزشی داره ....همین که کنارمی و تنها نیستم .......همین که با همه مشکلاتم وقتی به تو فکر میکنم اروم میشم .....عزیز دلم ...ارامش وجودم خیلی خیلی دوستت دارم .

ورود به هفته 15 :

اکنون طول بدن کودک شما از فرق سر تا پا حدود 10 سانتی متر، و وزن او در حدود 80 گرم است. کودک شما اکنون عملیات دم و بازدم را با مایع آمنیوتیک (به جای هوا) انجام می دهد که به رشد کیسه های هوا در ریه های او کمک می کند. اکنون اندازه پاهای او بزرگتر از دستهای او شده است، و می تواند همه مفصلها و اعضایش را حرکت دهد. این بدان معنی است که دستهای او بهتر کار می کنند. غده های عرقی به تدریج ظاهر می شوند و با اینکه پلک چشمهای او بسته است، چشمانش می توانند نور را احساس کنند. اگر شما یک نور شدید را به طرف شکم خود بتابانید، احتمالا کودک شما روی خود را از نور برمی گرداند. در اطراف کودک شما چیز زیادی وجود ندارد که او بتواند مزه آن را امتحان کند، اما اندام چشایی او در حال ظاهر شدن است. اگر در این زمان سونوگرافی انجام دهید شاید و فقط ممکن است از جنیست کودک خود آگاه شوید! با این حال اگر این آزمایش هم نتوانست جنسیت کودک شما را تعیین کند ناراحت نشوید. تعیین جنسیت به عواملی از قبیل میزان شفافیت تصویر و وضعیت کودک در زمان انجام سونوگرافی بستگی دارد. کودک شما ممکن است به حالت حلقه زده قرار گرفته یا چرخیده باشد تا شما را سر کار بگذارد!

.....

برای یکشنبه وقت دکتر دارم .... امیدوارم همه چیز خوب باشه و خوبتر پیش بره .....دل تو دلم نیست برای سونوگرافی بعدی و دیدن روی ماه عسل مامانی ......تا قبل از اینکه باردار بشم هر موقع مشکلی برام پیش میومد خیلی سخت میتونستم از پسش بر بیام .....اما الان دیگه احساس میکنم خیلی قوی تر شدم نسبت به قبلم .... احساس میکنم باید همه نیرو و توانم و جمع کنم و نگه دارم برای مراقبت از عزیزترینم .......دیگه انرژی ندارم واس گریه و ناراحتی ..... همه حرفا رو پشت گوش میندازم و فقط و فقط به عسلم فکر میکنم .........مادر شدن و چشیدن این طعم یکی از بهترین و بزرگترین نعمتهای خداونده ......الهی که به همه چشم انتظاراش بچشونه .

.....

حال و احوالاتم بهتره .....از همتون بابت دلگرمی هاتون تشکر میکنم ..... انشالله هیچ کدومتون تو زندگیتون غم و ناراحتی نداشته باشین .... برای فرشته زندگی منم دعا کنین تا به لطف خدا در صحت و سلامت به دنیا بیاد

.

نوشته شده در چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ توسط m-f نظرات () |

دلم می خواد سرم گرم بشه و یادم بره چه مشکلاتی دارم ....یادم بره که چه چیزهائی دیدم و شنیدم و اصلا انتظارشو نداشتم .......یادم بره که ادما موقع سختی و مشکلاته که روی اصلی شونو نشون میدن .........دوست دارم فکر کنم همه خوبن .....همه خیر منو میخوان حتی وقتائی که ناراحتم میکنن ......دلم میخواد فکر کنم اینا همه شیرینی های زندگیمن ........دوست دارم خودمو بزنم به بی خیالی به بی عاری .....دیدین بعضی از ادمها چقدر پوست کلفتن و هر کی هر طوری باهاشون رفتار میکنه عین خیالشون نیس .........میخوام اونطور ی باشم ..... اما نمیتونم ...... اصلا تو خون من نیست .......از اینکه مراعات میکنم و مراعات نمیشم دلم میگیره .......اما باید عادت کنم .......باید محکمتر از قبل باشم .......مخصوصا تو این دوران که مسئولیتم خیلی سنگینه .....اصلا انتظار نداشته باشم از کسی ..........حرصم میگیره وقتی طرف برات کاری نکرده میگه من همه کار براش کردم و توقعاتی داره که ادم شاخ در میاره ........اونم از یه زن مثل من با اینهمه مشکلات ........تقصیر خودمه که نخواستم ناراحتی ها و مشکلاتمو بروز بدم ......نخواستم برای دردهائی که تو دلم بود جلوی همه اشک بریزم و خودم و مظلوم و دردمند نشون بدم .........بلد نبودم اشک بریزم و ادای ادمهای مهربون و بی طاقت که نمیتونن ناراحتی کسی رو ببینن در بیارم .......تو خودم  شکستم و نخواستم کسی بفهمه ........حالا متهم شدم به بی تفاوتی ....... از بچگی عادتم بود که جلب توجه نکنم ........عادتم هست و بود که بلند نخندم .......جلوی کسی گریه نکنم .........با صدای بلند حرف نزنم .........و خیلی کارهای دیگه که منو متفاوت کرده از ادمهای دور وبرم .........اما این تفاوت به ضررم تموم شده .........اسمم شده یه دختر لوس و بی احساس ........اگر دیوار زبون باز میکرد ..اگر اجسام دور و برم به حرف میومدن .......میتونستم ثابت کنم تو دلم چی بوده و چی هست ........البته باز هم غرورم اجازه نمیده ...... باز هم دلم نمیخواد کسی بدونه تو قلب من چیه .......

اینا رو اینجا نوشتم تا یادم بمونه ......تو این روزهای تنهائیم چطوری تنها تر از همیشه شدم و متهم به چه جرمی ...........خواستم یادم بمونه که تو این دنیای بزرگ فقط و فقط تکیه ام اول خداست و بعد همسرم .........

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط m-f نظرات () |


Design By : Night Skin