همه هستی ما

سلام به همه دوستای خوبم

..........

تا حالا شده وقتی میخواید یه برنامه ریزی واسه اینده تون بکنید یاد مرگ بیفتید ؟

از خودتون بپرسید ایا من تا اون روز زنده ام ؟

چند وقتیه با خودم این جمله رو تکرار میکنم ....یاد جمله مادر می افتم که همیشه از مادر خودش برامون نقل میکرد که ::

خونه ات رو تمیز نگه دار که یه وقت برات مهمون میاد

خودت و تمیز نگه دار که یه وقت فرشته مرگ میاد .

همیشه این جمله تو گوشمه .......گاهی اوقات که یادم میره خونه رو مرتب نگه دارم یاد این جمله می افتم ......بعد روزهائی رو تجسم میکنم که بعد از مرگم میان تو خونم ......میخوان ببینن وسایلم در چه وضعیه ........برام خیلی مهمه که حتما مرتب باشه .......باز یاد مادرم  می افتم که یکی از ارزوهاش این بود که موقع مرگش خونه زندگیش مرتب و تمیز باشه ......... و صد البته که بود چون خیلی تمیز بود

به غیر از این مسائل یاد کارهائی که تا حالا انجام دادم میافتم .....چه خوب و چه بد ......میترسم .......میترسم نکنه یه وقت دیر بشه و نتونم به خاطر گناههام از خدا طلب بخشش کنم .......بد جوری فکر مرگ و رفتن به دیار باقی ذهنم رو مشغول کرده.

صدای پای آب

رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی ست
لب دریا برویم
تور در آب بیندازیم
و بگیریم طراوت را از آب
ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ وارونه ی یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاریست
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
و همه می دانیم
ریه های لذت،پر اکسیژن مرگ است

دوستای عزیزم منتظر نظرها و انتقاداتتون هستم اما امیدوارم این احساس من رو به مرگ مادرم ربط ندین ........ریشه این احساس هر چی که هست بعد از رفتن مادرم به وجود نیومده چون قبلا بود ولی اینروزها با یه اتفاق ساده دوباره این حس و حال اومده سراغم

ازتون کمک و راهنمائی میخوام . 

نوشته شده در شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط m-f نظرات () |

 

استادی در شروع کلاس لیوان پر از آبی را بالا گرفت تا همه ببینند.

 

سپس از شاگردان پرسید:به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

 

شاگردان جواب دادند 50 گرم

 

استاد گفت:من بدون وزن کردن نمی دانم دقیقا

وزنش چقدر است.اما سوال من این است اگر

من این لیوان اب را چند دقیقه همینطور نگه

دارم چه اتفاقی می افتد؟

 

شاگردان گفتند:هیچ اتفاقی نمی افتد.

 

استاد پرسید:خوب اگر یک ساعت همین طور نگه دارم چه اتفاقی می افتد؟

 

یکی از شاگردان گفت :دستتان درد می گیرد.استاد گفت حق با توست.

 

حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

 

شاگرد دیگری گفت :دستتان بیحس می شود

عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج

می شوندو مطمئنا کارتان به بیمارستان خواهد

کشید ، همه شاگردان خندیدند.

 

استاد گفت خیلی خوب است.ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟

 

شاگردان جواب دادند:نه

 

استاد ادامه داد:پس چه چیزی باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟

 

شاگردان گیج شدند.

 

یکی از آنها گفت:لیوان را زمین بگذارید.

 

استاد گفت:دقیقا مشکلات زندگی هم مثل

همین است اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان

نگه دارید اشکالی ندارد.اگر مدت طولانی تری

به آنها فکرکنیددرد میکشید.اگر بیشتر از آن نگه

شان دارید فلجتان می کنند و دیگر قادر به انجام

کاری نخواهید بود.

 

فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است.اما

مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از

خواب آن را زمین بگذارید وبه این ترتیب تحت

فشار قرار نمی گیرید.

 

هر روز صبح سر حال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مساله و چالشی که برایتان پیش می آید بر آیید.

 

دوست من یادت باشد لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری.

 

  زندگی همین است.

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٧ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ توسط m-f نظرات () |

 

سلام به همه دوستای خوبم

دیر اومدم اما اومدم ....... اونم چه اومدنی

دیگه تصمیم گرفتم غصه دار ننویسم

زندگی همینه باید ساخت ....باید مقاوم بود .......همه ما رفتنی هستیم

من همیشه به یادم مادرم هستم اما دیگه نمیخوام اینجا با حرفهام دوستهای عزیزم رو ناراحت کنم

اولین اقدامم قطع کردن آهنگ وبلاگم بود که چند روزی میشه حذفش کردم

اقدام بعدی هم تعویض قالبم هست که چند تا قالب در نظر گرفتم اما هنوز فرصت نکردم که عوضش کنم چون با تعویض شدن قالب باید اندازه و فونت بعضی از نوشته ها کوچیک یا تغییر کنه و من فعلا فرصت ندارم

اما در همین حد که دیگه من سر حالم و دیگه غصه راه نمیدم به دلم

همینجا از همه دوستانم خواهش میکنم یه فاتحه برای شادی روح مادرم بفرستند

.......

من از خدا و از خوده مادرم کمک میخوام تا بتونم در مقابل تمامی مشکلاتم بایستم و مقاوم باشم

.

از احوالات این روزهام بگم که روز عید فطر رفتم خونه مادرم اما استوار تر از همیشه دیگه زودی نزدم زیر گریه .....سعی کردم جلوی مهمونهای مادرم خودداری کنم .......روز سختی بود اما گذشت.......وقتی از خونه زدم بیرون نفس عمیقی کشیدم چون تونسته بودم مثل قبل نباشم و تغییر کنم 

راستی عید همتون با تاخیر مبارک و نماز و روزه هاتون قبول حق باشه

دیگه اینکه من و همسر عزیزم اینروزها در صدد پیدا کردن خونه برای خرید هستیم البته اگر خدا قسمت کنه ........... هر روز به بنگاهها سر میزنیم و چند تا خونه میبینم .......این کار برای من خیلی جذابیت داره .......شاید چون از روحیه کنجکاوی برخوردارم ......... دیدن خونه و ایراد گرفتن یا تعریف کردنشون خیلی برام جالبه  ........با اینکه خیلی پیاده روی میکنیم اما من اصلا خسته نمیشم .......... امروز هم میخوایم بریم یه خونه که تو اگهی های روزنامه نوشته شده رو ببینیم ......... تو روزنامه که خیلی تعریف کرده بریم ببینیم چه آش دهنسوزی هست !!! 

خلاصه باز هم از همه شما دوستای خوبم بابت دلگرمیها و همدردیهاتون تشکر میکنم

دیگه از این به بعد وبلاگ من جائی برای غم و غصه نداره

شاد و خندون باشید

تا بعد

**************

پ.ن

یک دوست مجازی از  کشور انگلستان مرتب به  وبلاگم سر میزنه اما نظری نمیده

از این دوست عزیز که البته میتونم حدس بزنم چه کسی هست خواهش میکنم همونطور که لطف میکنه و به اینجا سر میزنه حداقل منو از انتقادات و پیشنهاداتش بی نصیب نکنه

منتظرت هستم دوست عزیز

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٧ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط m-f نظرات () |

 

میرم سمت تلفن .....  که بهش زنگ بزنم.......یهو یادم می افته که دیگه نیست

موقع اشپزی وقتی یه سئوال برام پیش میاد یهو یادم میاد که دیگه نیست

تا دلم میگیره و میخوام دلم و خالی کنم یهو یادم میاد که دیگه نیست

اخر هفته که میشه و تعطیلی تا میام بگم بریم خونه مامانم یادم می افته که دیگه نیست

وقتی یکی از دوست و اشناهامون رو میبینم و منتظرم که حال مادرم رو بپرسه یهو یادم می افته که دیگه نیست  

دیگه نیست آره دیگه نیست

با تموم شدن ماه رضمون غم من زیاد میشه .........دلم نمیخواد این ماه تموم بشه ........ دوست دارم با تموم شدن ماه رمضون زندگی منم تموم بشه .......... به خدا طاقت ندارم

آخه عید فطر که برسه ........عید سیاه مادرم میشه و من و بقیه خواهر وبرادرهام باید جمع بشیم خونه پدری............ برام خیلی سنگینه رفتن به اون خونه ........همه چیزش مثل روزی که مادرم بود ........منی که با شیطنت و سر و صدا پله ها رو دوتا یکی میکردم تا ابراز وجود کنم که آی اهل خونه من اومدم .............. حالا چطوری برم به اون خونه سوت و کور ؟ ........... چطوری برم که جای مادرم خالی تر از همیشه هست

دلم خیلی گرفته خیلی

........

نوشته شده در شنبه ٦ مهر ۱۳۸٧ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ توسط m-f نظرات () |


Design By : Night Skin