همه هستی ما

 

راه میرم.........میشینم.......... حرف میزنم ............بلند بلند میخندم و سعی میکنم شاد باشم .........به یاد همه اون روزهائی که برات شلوغ بازی در میاوردم و تو از ته دل میخندیدی و میگفتی دختر بسته تو دیگه بزرگ شدی .........اما من عاشق خنده هات بودم ..........اخه تو خیلی کم میخندیدی ............حاظر بودم هر کاری بکنم که بخندی .........بعضی روزها که از خواب بلند میشم همش صدای تو تو گوشمه ..........مخصوصا روزهائی که میای به خوابم و باهام حرف میزنی .........حتی توی بعضی از خوابهام دعام میکنی .........خوش به حالت که لیاقت مادر بودن رو داشتی .........خوش به حالت مامان ..............دلم برات تنگ شده و هیچ کسی نمیفهمه اندازه دلتنگی من چقدره

اینروزهای من شده صبر و تحمل ........شده تکرار  جمله توکل به خدا .......شده خدایا شکرت .......نمیدونی که با رفتنت چه غم سنگینی رو رو دلم نشوندی ..........یاد اخرین حرفات که تو بیمارستان بهم میزدی می افتم .........همش میگفتی از خدا فقط یکم دیگه عمر میخوام تا بچه تو رو هم ببینم ..........اما ندیدی مامان .......... حالا من چی کار کنم بدون تو ..........سکوت کنم ؟ گریه کنم ؟ داد بزنم ؟ .............چیزی عوض میشه ؟ تو برمیگردی ؟

اهنگ وبلاگ من غمیگینه قالبش  هم سیاهه .......... منم غمگین مینویسم .........همینه ........اره همینه ...........زندگی من همینه ............. امروز یه کسی میگفت تا اخر عمرت باید امیدوار باشی .............نمیگم نا امیدم امااااااا خسته ام خسته

برای التیام زخمهام به زمان نیاز دارم

از همتون التماس دعا دارم .

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط m-f نظرات () |

 

نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده

مامان 

نمیدونی

...

 

 

 

نوشته شده در شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط m-f نظرات () |

 

و خدائی که در  این نزدیکی است ...

سلام به همه دوستای خوبم

اینروزها حسابی بهم خوش گذشته ..... خیلی وقت بود که همه دور هم جمع نشده بودیم ..... اما این چند روز با حضور خواهر های خوبم زندگی برام شیرین شد و حسابی بوی مادر رو از بین اون دوتا حس میکردم ...... خدا الهی همیشه سلامتشون کنه ........ من که خیلی خیلی دوستشون دارم .

هر وقتکه میام اپ کنم خیلی دلم میخواد حال و هوای شاد به وبلاگم بدم ......اما چه کنم که دست تقدیر بهونه های خوشحال بودن رو ازم گرفته .......امروز اومدم تا بگم :

تو پست قبلی از خدا تشکر کردم و تو این پست میخوام در مقابلش سر تعظیم فرود بیارم و بگم ........خدایا تو بهترین خدائی و من بدترین بنده تو .......چه زود دلمو شاد کردی ......چه زود خنده رو لبای خانواده ام نشوندی

خدایا به خاطر همه چیز ازت ممنونم

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط m-f نظرات () |

 

خدایا شکرت

خدای خوبم ایندفعه اومدم فقط ازت تشکر کنم

به خاطر همه چیزهائی که دارم و میدونم ماله خودم نیست

به خاطر همه روزهای قشنگی که داشتم

به خاطر مادر و پدر خوبی که داشتم حتی با اینکه الان کنارم نیستن و حسرت بودنشون رو دارم

از اینکه روزهائی که قراره بیان و  میدونم همشون خوب خوبن

از اینکه چشم دارم - گوش دارم - میتونم حرف بزنم - میتونم سکوت کنم

از اینکه اختیار دارم تا بتونم کارهای خوب انجام بدم

از اینکه میتونم بدون اینکه دیگران رو برنجونم از زندگی لذت ببرم

از اینکه میتونم گذشت کنم و از گذشت دیگران تشکر

.......

از بابت همه چیزهائی که بهم دادی ممنونم خدای خوبم

امروز حتی از اینکه اهنگ وبلاگم بعد از مدتی دوباره خودش شروع به اجرا شدن کرد خوشحالم

خدایا خوشحالم و ممنون

اما ----- اما خودت میدونی و گفتن نداره که چقدر بهت نیاز دارم

خدایا دیگه چشمام طاقت نمیارن ---- دیگه گوشهام کم میارن  خدایا گله ای نیست هر چی که هست شکره ------- فقط ازت میخوام صبرم بدی و بهم توان استقامت

خدایا اولین پنج شنبه ماه رمضان هم اومد و رفت 

 میدونم تو این مهمونی بزرگت مادر و پدرمم شرکت دارن

ازت میخوام یه نعمت دیگه بهم عطا کنی --------- نعمت شادی روح عزیزامو

خدایا میدونم هستی --------میدونم صدامو میشنوی

برای شادی روح پدر و مادرم که میدونم با گریه های بی امونم ازارشون میدم ازت کمک میخوام

خدایا صبرم بده

من خوشحالم که خدائی مثل تو دارم و سپاسگذارم و شاکر به درگاهت

الحمدالله رب العالمین

*********

*

از دوستای عزیزم هم التماس دعا دارم

نوشته شده در جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط m-f نظرات () |

 

سلام بر رمضان

سلام بر ماه مهمانی خدا

سلام به همه دوستای خوبم

سلام به همه اونهائی که سایه پر مهر پدر و مادر بالای سرشونه

و سلام به همه کسانی که پدر و مادرشون به رحمت خدا رفتن

سلام میکنم به مادر عزیزم به نور دو چشمانم که حالا جز اشک و نگاهی تار بعد رفتنش چیزی نصیب من نشده

سلام میکنم به پدر عزیزم که میدونم خیلی ساله که رفته اما هنوز به افتخار اسمش رو به زبون میارم و میگم من دختر این پدرم

سلام به همه خفتگان در خاک

سلام به همهههه

امروز اولین روز ماه مبارک رمضان هست

از اولین سحر از اولین لحظات ا غازین این ماه دلم گرفت .... و بغض سنگین دلتنگی گلوم رو فشار میداد

امسال سخترین و دلگیر ترین ماه رمضان زندگی من هست

شاید خیلی روزهای دیگه هم بیان و برن که دلتنگی من شدید و شدید تر بشه ...... اما دلم کوه غم شده و توانم محدود

خدایا با دلی پر از امید از بودنت و رحمتت ازت میخوام بهم صبر عطا کنی صبری که بتونم طاقت دوری این عزیزانم رو داشته باشم ..........میدونم هستی .........میدونم فریاد رسم توئی ..........خدایا تنهام نذار و تو این ماه پر از برکتت منو از سفره عشق و نور و رحمتت محروم نکن .........دلم با یاد تو ارامش میگیره .........خدایا کمکم کن

****************

********

***

دوستای خوبم فرارسیدن این ماه پر برکت رو به همتون تبریک عرض میکنم و امیدوارم هممون بتونیم تو این ماه عزیز از مهمونی خداوند دست پر برگردیم

.....

یه نکته میخواستم بگم اونم اینه که دیگه دلم نمیخواد کسی رو برای دیدن وبلاگم دعوت کنم

دلم میخواد هر کسی دوست داره نوشته های منو بخونه خودش بیاد و با میل و رغبت این کار رو انجام بده

چه بسا که من خودم هر چند روز به همتون یه سری میزنم اما چون میدونم خودتون خبرم میکنین دیگه منتظرم تا خبر بدین

کار من برای به روز شدن وبلاگم معلوم نیست یه وقت زود به زود میشه یه وقت دیر .... اما اگر خدا عمری بده سعی میکنم زود به زود اپ کنم چون اینجا تنها جائیه که میتونم راحت حرفهای دلم رو بزنم

همتون رو دوست دارم و منتظر قدمهای پر مهرتون تو وبلاگم هستم

هر وقت اومدین خوشحال میشم از نظرها و پیشنهادها و انتقاداتتون

باز هم میگم منتظرتون هستم همیشه

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ توسط m-f نظرات () |

 

سلام سلام سلام

بعد از سه روز استراحت در کمال آرامش اومدیم به خونمون ........... خدائیش هیچ جای دنیا خونه خود ادم نمیشه ...... من که حاظر نیستم کلبه خرابه خودم رو با هیچ قصر و کاخی عوض کنم ...

خلاصه اینکه جای همتون خالی .........بخور و بخوابی بودااااااااااااااااا ........من انقدر خوب میخوابیدم که نگووو .......انگار رفته بودم واسه خواب ..........از شانس بد ما اونجا هوا فوق العاده گرم بود و شرجی بودن هوا هم دیگه اوضاع رو خراب کرده بود و واقعا برامون حالی نمونده بود واسه بیرون رفتن ..........اصلا نمیدونم چرا ایندفعه خیلی حال میداد تو خونه باشیم و همش با غذاهای شمالی و سنتی رشت خودمون  رو سر حال بیار یم ............. من خودم واقعا عاشق تنوعم ........توی هر چیزی از لباس و خونه و غذا گرفته تا هر چیزی که فکرش رو بشه کرد ..........اونجا هم چون هوا شرجی بود و بوی سیر عمرا تو دهن نمیموند چند جور غذای رشتی پر از سیر زدیم به بدن ........... من اصالتا ترک هستم و اصلا تو خونه پدری از سیر و غذاهای شمالی خبری نبود .............اما الانم دیگه دیدنی شده ............حتی حاظرم غذای چینی ها رو هم تجربه کنم ............. خلاصه اهل تنوع و تغییر و تحولم .

یه روز غروب به خودمون زحمت دادیم .......(اینکه میگم زحمت واقعا زحمت بوداااااااا) رفتیم پارک ساحلی انزلی .................. جای قشنگی بود تا حالا که نرفته بودم فقط نمیدونم چرا اون وسطا دلم میخواست جای اون بچه های زیر 5 سال بودم و میرفتم از اون سرسره های بادکنکی سر میخوردم می اومدم پائین .........واقعا حسرت خوردم به حالشون ............. ما تو ایران هیچ تفریح خاصی برای خانمها نداریم ......................کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدیم !!! لب ساحل خیلی قشنگ بود چون شب بود دریا یه ابهت خاصی داشت موجهای سفید توی زمینه سیاه اب .............فوق العاده بود ....توی ساحل که بودم احساس نزدیکی بیشتری نسبت به خدا داشتم و همچینین احساس میکردم چقدر ادم میتونه با یه اشتباه یا یه کار عمدی به مرگ تو این دریای اروم نزدیک بشه .............یاد ادمهائی افتادم که تو این دریای اروم و زیبا جون خودشونو از دست دادن .................. دریا هم قشنگه هم غم انگیز ...........

خلاصه این سفر ما که فکر میکنم اخرین سفرمون توی تابستان 1387 و شاید سال 1387 باشه  مثل بقیه مسافرتهامون خیلی عالی و خوب بود  ...... من همینجا از همسر عزیزم تشکر و قدردانی میکنم و بهش میگم من قدر همه خوبی هات رو میدونم .................. عزیزم خیلی خیلی دوستت دارم.

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط m-f نظرات () |

 

سلام دوستای خوبم حالتون چطوره

اینروزها سرم خیلی شلوغه ....... چند روز بود که همش مهمون داشتم و امروز هم با اقای همسر باید چند جا بریم ......... فردا هم اگر خدا بخواد عازم سفریم اونم به دیار اجداد همسری ؛شهر رشت و زیبائی طبیعت و هوای مطلوب

خلاصه کار زیاد دارم .......دیگه داریم به ماه مبارک رمضان نزدیک میشیم ......... کارها و برنامه های زیادی دارم که باید انجام بدم ........... از دست این گرونی و دولت عدالت محور ......... ادم نمیدونه سر به کجا باید بذاره ............همین که نزدیک یه مناسبتی - عیدی  چیزی میشه همه اجناس گرون میشه .........واقعا ادم نمیدونه ما مصرف کننده ها بی انصافی ام یا فروشنده ها و تولید کننده  ها و دست اندرکاران ........... اخه تو این گرونی و سختی زندگی بالاخره  به همه فشار میاد ....................... وای من چقدر دلم پر بود .......... حالا خوبه خانواده ما فقط دو نفره اس که اینهمه غر میزنم اگر عیال واری بودیم چی کار میکردم !!!!

سرتون رو درد نیارم ............ دوستان به بزرگواری خودشون ببخشن ......... ولی من اینم دیگه چی کار کنم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خیلی دوستتون دارم

تا بعد

 

پ. ن

راستی دوستان چند وقتیه که دیگه آهنگ وبلاگ من کار نمیکنه ؟ هر چقدر تلاش کردم درست بشه نشد ... کسی میدونه باید چی کار کنم ؟ 

اسم آهنگ هم هست سکرت گاردن

 

 .

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ توسط m-f نظرات () |


Design By : Night Skin