سلام به همه شما دوستای خوبم فرا رسیدن نیمه شعبان و ولادت آقا صاحب الزمان رو به همه شما تبریک میگم روز و ساعت شادی رو براتون آرزو میکنم عیدتون مبارک امروز تولد منه من ٢۶ ساله شدم تولدم مبارک ..... صبحی تابستانی اشکی چکید بر زمین اشکی از چشمانی کوچک صبح تمام شد و انروز بود که برای اولین بارصبحی میدیدم هر چند تصویری نیست حال سالها گذشته و سالی بر سالهای زندگیم افزوده میشود می شنوم از همه سو میگویند تولدت مبارک از همه شما دوستای عزیزم بابت تبریکای قشنگتون تشکر میکنم و برای تک تکتون بهترینها رو ارزو دارم موفق و موید باشید عقربه های ساعت تند تند حرکت میکنند ........ مادرم نگرانتر از همیشه بالا ی سرم ایستاده و منو که دارم به حساس ترین لحظه زندگیم نزدیک میشم با چشمان نمناکش نگاه میکنه .......میدونم تو دلش چی میگذره ..... حتی خودمم هنوز باورم نشده که امروز چه اتفاقی قراره بیفته .... اصلا یه جورائی اعصابم داغونه..... به همه چیز گیر میدم ....... از همه چیز ناراحتم .....حتی از خوش قول بودنشون ........ ساعت داره به ۴ نزدیک میشه ولی من هنوز اماده نشدم ...... خواهرم موهام رو یه جوری درست کرده که به دلم نمیشینه ......... ارایشم خیلی غلیظ شده ........اخ صدای زنگ میاد ........اومدن . اره اومدن ..........مادرم با صدای بلند خوشامد میگه ........همه میرن که اماده شن ....... اما من با یه لبخند مصنوعی میرم به استقبالشون .........اصلا نمیدونم چم شده همش دلهره دارم که چطوری لحظه ها قراره پیش برن......همسر اینده ام رو میبنم که با یه سبد گل بزرگ میاد طرفم و سلام میده ......... من خجالت میکشم ........ اخه تا به امروز منو با این ارایش ندیده بود ........او نگاهم میکنه و من سرم رو پائین میندازم . دیگه تقریبا اماده شدم .....همه حرکت میکنند و من و همسر اینده ام جلوی همه ....... همه ما رو نگاه میکنن و پیشاپیش بهمون تبریک میگن ........ و من فقط به این فکر میکنم که کاش پدرم زنده بود و تو این جمع حضور داشت .......................توی جایگاه عروس و داماد میشینم ........... من هنوز باورم نشده .........مادرم و مادر همسرم روبروی ما نشستن ..........نگاههای مادرم یه طوریه ...... یه استرسی تو نگاهشه ........همش حواسش هست ببینه چیزی از قلم نیفتاده باشه ............ عاقد شروع میکنه به صحبت و فواید ازدواج و بعد ....... جاری شدن خطبه عقد (( النکاح .....)) وقتی عاقد خطبه رو میخونه زیر لب دعا میکنم ::: خدایا به همه سلامتی بده به مادرم و خانواده منم سلامتی بده ......خدایا همه رو عاقبت بخیر کن ......همه جوونها روخوشبخت کن .......خدایا انتخاب درستی کرده باشم ........................................... . . . یهو صدایی میشنوم ( عروس خانوم رفته گل بچینه ) یکی از اونطرف می گه دختر چرا بله رو نمی گی ؟ این صدای خواهرمه ......... یه نگاه میکنم به همسرم که با تعجب به من زل زده .......... مادر همسرم زیر لفظی رو گرفته و جلوی من خم شده ...............اما من هنوز بزرگترین و مهمترین بله زندگیم رو نگفتم ... تتصمیم خودم رو میگیرم و اروم میگم :: بله ................ و امروز مهمترین و بزرگترین و شاید بهترین روز زندگی من باشه ۴ سال پیش درست مصادف با ولادت فاطمه الزهرا و روز مادر .......... پیوند عشق و محبت بین من و همسر عزیزم شکل گرفت. روزهای زیادی گذشته اما عشق ما هنوز تازه اس ..........هنوز که هنوزه زندگی برامون مثل روز اول شیرین و جذابه . همین جا میخوام به همسر عزیزو مهربونم که میدونم به اینجا سر میزنه و نوشته های منو میخونه بگم : تو بهترین نعمتی هستی که خداوند به من عطا کرده تو همه هستی من ...... همه زندگی من و همه بود و نبود من هستی محسن عزیزم دوستت دارم ............... تا نفس دارم . غمت در نهانخانه دل نشیند به نازی که لیلا به محمل نشیند پی محملش آنچنان زار گریم که از گریه ام ناغه در گل نشنید مرنجان دلم را که این مرغ وحشی ز بامی که برخواست مشکل نشیند از آن زمان که آرزو چو نقشی از سراب شد تمام جستجوی دل سئوال بی جواب شد نرفته کام تشنه ای به جستجوی چشمه ها خطوط نقش زندگی چو نقشه ای براب شد چه سینه سوز آه ها که خفته بر لبان ما هزار گفتنی به لب اسیر پیچ و تاب شد نه شور عارفانه ای نه شوق شاعرانه ای قرار عاشقانه هم شتاب در شتاب شد نه فرصت شکایتی نه قصه و روایتی تمام جلوه های جان چو آرزو به خواب شد نگاه منتظر به در نشست و عمر شد به سر نیامده به خود نگر که دوره شباب شد هفت آسمان را بردرم ... چون می روی بی من مرو ای جان جان بی تن مرو ... هایده درست حدس زدین من دلم باز هم تنگه ........ باز هم برای مادرم ...... دلم برای بچگی هایم تنگه ........برای روزهای رفته تنگه .......برای آرزوهای کوچک و بزرگ تنگه ........ برای همه آنچه داشتم و ندارم تنگه ...........دلم تنگه خیلی تنگه خیلی خدایا کودکی هایم کو ؟؟
امشب همه چیز رو به راه است دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو " برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ... 
![]()











همه چیز آرام.....آرام ... باورت می شود ؟
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!
یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...
که چگونه.....!
و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت ...
| Design By : Night Skin |

