همه هستی ما

 

 

 

 

 

سلام به همه دوستای خوبم

اینم چند تا عکس از حرم امام رضا (ع ) هست که به خواسته یک دوست وبلاگی عزیز گذاشتم ......امیدوارم خوب شده باشه .........

در ضمن جا داره از خواهر ناز و خوشگلم مریم عزیزم ( وبلاگ عاشقانه ها ) تشکر ویژه ای داشته باشم ............مریم جونم خیلی دوستت دارم و برات بهترینها رو ارزو  دارم ...

نوشته شده در شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط m-f نظرات () |

 

سلام به همه دوست جونای خوبم ......امیدوارم حال همتون خوب خوب باشه .

ما دیروز صبح از مشهد اومدیم .......سفر خوبی بود ........جای همتون خالی...... تا اونجا که تونستم از همتون یاد کردم و اگر قابل باشم دعا ......... هوای مشهد خیلی بهتر از تهران بود ...... اینجا خیلی هوا گرم شده ..... ولی شلوغی مشهد واقعا عذاب آور بود .......از هر شهر و دیاری اومده بودن .....همه جوره آدم پیدا میشد .........برای من کسل کننده شده بود ........ولی باز هم خوب بود و برای همه اون کسانی که دلشون میخواد برن زیارت انشالله قسمتشون بشه .

از سفر براتون بگم :

روز اول که رسیدیم خیلی زود هتل مناسبی پیدا کردیم ولی چون متاسفانه چشم من عفونت کرده بود باید میرفتم دکتر ......خلاصه بعد از پرس و جو برای یه دکتر خوب رفتیم یه چشم پزشکی تو خیابون تهران .........انصافا دکترش خوب بود چون چشم من دو روزه خوب شد ......بعد رفتیم هتل و استراحت .......غروب هم اول رفتیم حرم و یه سلام دادیم و اومدیم بازار رضا ..... وای که چقدر من این بازار رو دوست دارم برام پر از خاطراته خوبه .......یاد اونروزهائی که از طرف مدرسه با همکلاسی ها میرفتیم مشهد و تو این بازار چقدر میگشتیم .......یاد مادرم که برای اخرین بار با هم رفته بودیم مشهد .......و یاد خیلی خاطرات قشنگ .........از روز دوم هر روز ما شبها میرفتیم حرم چون روز خیلی شلوغ بود و واقعا امکان زیارت وجود نداشت ........ما شبها ساعت ١٢ میرفتیم حرم و تا ٣ تو حرم بودیم  .......خیلی با صفا بود ........تو هر گوشه حیات یه جمعی برای خودشون دعا میخوندن ........بعضی از این جوونهائی که تازه میخواستن مداحی کردن رو یاد بگیرن تو حیات امام رضا تمرین میکردن ........حال و هوای جالبی بود ....... من و همسرم  با هم روبروی پنجره فولاد و نزدیک سقا خونه می نشستیم و اروم دعا میخوندیم ........ شبهای قشنگی بود ........ خدا قسمت همه ارزومندهاش بکنه ......

از جاهای دیدنی اش بگم که روز دوم رفتیم کوه سنگی .......خیلی قشنگ بود و رسیدگی اش واقعا عالی بود ......جون میداد واسه بازی بچه ها ........به قول همسرم اونجا بهشت بچه ها بود ......همه جوره وسیله بازی بود  و ابی که از کوه می اومد ......بچه ها با چه شور و اشتیاقی تو ابها بازی میکردن .......خیلی دیدنی بود .......بالا رفتن از کوه و تزئین قشنگی که کرده بودن ......راستی من از اونجا یه ظرف دیزی سنگی خریدم ........هنوز که امتحانش نکردم .......ولی دوست دارم خودم بتونم یه دیزی توووووووپ برای همسر عزیزم روبراه کنم ........

فردای اونروز رفتیم طرقبه و شاندیز ......... من فقط به عشق بازارهاشون میرم .......البته شاندیز جای خودش رو داره .........خیلی خوش گذشت ......

دیگه بقیه روزها رو هم تو شهر مشهد و به خریدن سوغاتی مشغول بودیم ........ روی هم رفته سفر خوبی بود ولی اشکال کار اینجا بوذ که دیگه خیلی طولانی شده بود ....... ومن واقعا حوصله ام سر ر فته بود .......روزی که قرار بود بیایم تهران خیلی خوشحال بودم و همش لحظه شماری میکردم که کی میرسیم .......... خلاصه دیروز صبح خیلی زود رسیدیم .......

میخواستم یه چند تا عکس از کوه سنگی و حرم براتون بذارم ..... فعلا که فرصتش نیست ....... تابعد ...

نوشته شده در شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٧ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط m-f نظرات () |

 

سلام به همه دوستای مهربونم .

بابت همه دلگرمی ها و محبتاتون خیلی ممنونم.

انشالله همه اون عزیزانی که از نعمت مادر برخوردارن خدا براشون نگه داره و اون دسته از دوستان گلی که مثل من از این نعمت بی بدیل محروم شدن خدا بهشون صبر و روح رفتگانشون رو شاد کنه .

................. امروز با یه خبر اومدم

همسرم برای روز زن برایم یه هدیه خیلی خوب گرفته بود بدون اینکه منو خبر کنه ........ وقتی شنیدم خیلی ذوق کردم .........اون هدیه هم دو تا بلیط رفت و برگشت به مشهد هست ........ خیلی خوشحالم که دوباره این سعادت نصیبم شد که برم پابوس امام رضا (ع) .......ما فردا جمعه عازم هستیم و جمعه دیگه برمی گردیم .......حدودا 6 روز  ما مشهد هستیم .........

 تو این چند وقت با حرفهام خیلی اذیتتون کردم .......خیلی از شما دوستهای خوبم با حرفهاتون بهم دلگرمی دادین ........اما من همینجا ازتون عذر خواهی میکنم که با نوشتن حرفهای دلم که همشون توش غم موج میزد باعث ناراحتیتون شدم ....... دوستای خوبم منو حلال کینین ........ امیدوارم وقتی برگردم با روحیه ای بهتر بتونم اینجا مطلب بنویسم .

در ضمن چند تا از دوستان از من خواسته بودن که قالب وبلاگ عوض بشه ......... من به نظر همه تون احترام میذارم ......... اما مسئله اینجاست که هنوز اونطور که باید روحیه سابق رو پیدا نکردم البته این تنها دلیل برای تعویض نشدن قالب نیست ........دلیل دیگه اینکه هنوز قالب قشنگی پیدا نکردم ........امیدوارم بتونم در اولین فرصت یه قالب زببا پیدا کنم و این قالب رو عوض کنم ...........

همتون رو دوست دارم

براتون بهترینها رو ارزو دارم

...............................به امید خدا برمی گردم...

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط m-f نظرات () |

 

چهل شب چشم من با گریه خو کرد                   

                                                                     چه شبها با تو بودن آرزو کرد

چهل شب تا سحر نقش خیالت

                                                                کنار من نشست و گفتگو کرد

 

..........

چهل غروب غم انگیز سپری شد بدون حضور تو ...... بدون لمس دستان تو ........ بدون شنیدن صدای تو .............روز مادر آمد و رفت اما تو نبودی........ هر لحظه چشمانم به در بود .......هر لحظه گوشم به صدای زنگ بود ........هر لحظه ارزویم این بود که کسی مرا از خواب بیدار کند ..... هر لحظه سیمای دلنشینت رو در ذهنم مجسم میکردم و منتظر شنیدن صدایت بودم ........ چهل روز با خیال امدنت روزها  وشبها را سپری کردم ...... روزها از پی هم امدند و رفتند اما تو نیامدی ...... گفته بودی میروم و رفتی اما باور نداشتم ......... چهل روز برایم به اندازه چهل سال گذشت ........ همه فهمیدند  وبه من فهماندند که دگر مادرت نخواهد امد ولی من  همچنان به انتظارت لحظه ها را شماره میکرد م ......  تا به این لحظه باور نداشتم که دیگر نیستی ......... هر کسی تسلیت گفت پذیرا شدم اما نه از ته دل ....... با خود میگفتم مگر میشود مادر برود آنهم بدونه خداحافظی ....... منتظر صدایت بودم که صدایم کنی ............ دخترمممممممممممممممممممم  خدانگهدار .................... اما اینک من .....اینجا .....تنها ......... و در سکوتی مه الود در حسرت دوباره شنیدن صدای تو میسوزم و  سر بر بالین حسرت به خواب میروم ...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط m-f نظرات () |

 

 

سلام به همه دوستای خوبم

فردا روز بزرگیه .......هر سال  برای من  روز مادر روز شورانگیزی بود .....تو کوچه بازار در جستجوی خرید یه کادو که لایق عزیزترینم باشه پاهامو حسته میکردم ........شاید از یک ماه قبل همش به این فکر میکردم چی بگیرم که اندازه مهربونی هاش باشه .......با اینکه میدونستم نمیتونم هیچ وقت زحمتهاش رو جبران کنم اما تلاش خودموم میکردم ....... ... همیشه  با یه اشتیاقی لحظه شماری میکردم که  روز مادر برسه و برم کادوی مادرم رو بدم و عکس العمل قشنگش رو ببنم ....... مامانم همیشه ذوق میکرد .......همیشه از اینکه من براش چیزی میخریدم  لذت میبرد .........وای خدایا دیگه مامان من نیست ..............................

امروز ساعت 6 صبح با همسرم رفتیم بهشت زهرا ........ نمیدونین چه اشتیاقی داشتم وقتی تو راهه رفتن پیش مامانم بودم انگار داشتم میرفتم خونه خودش ........ وقتی ماشین میخواست کنار قطعه نگه داره خواست بره دور بزنه تا جای بهتری پارک کنه نمیدونید اون لحظه انگار داشتن قلب منو تیکه تیکه میکردن انگار نمی خواستم یک ثانیه کمتر بشه از بودن من پیش مامانم ........رسیدم سر مزار ........چه اروم و ساکت بود ..........نسیم خنک ........همه جا انگار تمیز بود .........اخه مامانم خیلی وسواس داشت .........با حوصله سنگ قبر رو شستم دست کشیدم روی مزار .........مادرم رو صدا زدم .......گفتم مامانی روزت مبارک باشه .......از من راضی هستی ؟ جات خوبه ؟ اروم باهاش حرف زدم بهش گفتم خوش به حالت مامانی خوش به حالت چه جای خوبی داری ........ قبرستون ساکت و اروم بود و جز من و همسرم کسی نبود ............... انگار مادرم اومده بود و داشت ازمون پذیرائی میکرد ........دسته گلی رو که براش گرفته بودم همه رو پر پر کردم رو ریختم رو سنگ مزار ............

بعد از اینکه از بهشت زهرا رسیدیم خونه ..همسرم راهی محل کار شد ........ منم بعد از یه نیم ساعت نفهمیدم چطور شد که خوابم برد ................... مامانم خندون و سرحال اومده بود کنارم .........بهم میگفت جام خیلی خوبه .......دیگه هیچ  جائی ام درد  نمیکنه ....... همش با صدای بلند میخندید ........انگار از اینکه زودتر از همه رفته بودم دیدنش خیلی خوشحال شده بود ........خیلی باهام حرف زد ..........صدای قشنگش صدای خنده های مهربونش هنوز تو گوشمه .........از اینکه مادرم اینقدر زنده اس و همه کارهای منو متوجه میشه خیلی خوشحالم خیلی ....... 

حالا فقط به مامانم اینها رو میگم ::

مامان نازم  - مامان خوشگلم - تو برای من بهترین مامان دنیا بودی و هستی ........... تو زنده و جاری هستی تو زندگی من ........... تو هستی و بودنت برام یه دنیاس ........... مامانی من اینو بدون تو تموم لحظه هائی که تنها میموندی  و اشک میریختی .........من پا به پای تو توی خونه خودم و دور از چشم همه برای تو اشک میریختم ............مامان خوبم به خدا قسم که هیچ وقت دلم نمیخواست ناراحتیتو ببینم .............. اگر زیاد نمیموندم پیشت به خاطر وابستگی شدیدی بود که بهت داشتم ............همش میخواستم به خودم بقبولونم که بزرگ شدم .......... باید به خودم تکیه کنم .........انگاری میدونستم خیلی زود دیگه تو رو نخواهم داشت ........... اما مامان خوشگلم میخوام منو ببخشی ......... میخوام اخرین خواسته منو مثل همه توقعات زیادم براورده کنی .........مامان خوشگلم دوستت دارم به اندازه همههههههه ستاره های اسمون .......... منو ببخش ..... و همیشه کنارم باش .......................

                                        مامان نازم روزت مبارک

 

نوشته شده در دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط m-f نظرات () |


Design By : Night Skin