سلام به همه دوستای خوبم اینروزها حالم خیلی بهتره اونقدر بهتره که حداقل میتونم با شرایطی که برام پیش اومده به راحتی کنار بیام .........از بیتابی هام کاسته شده ......اروم شدم مثل بچگی هام ......مثل اونموقع ها که مادرم میرفت و ما تنها میشدیم و بهش قول میدادیم تا از خودمون خوب مراقبت کنیم و بچه های خوبی باشیم ............ اینروزها گرچه داغ سنگینی روی دلم هست اما خیلی آرومم ........اونقدر آرومم که دیگه برای درد کشیدن مادرم عذاب نمی کشم .........تا امروز چند بار مادرم اومده به خوابم با دیدنش نمی گم ارومتر شدم ولی یه کم خیالم راحتتر شده ........ این داستان حیات و زندگی عجب چیزیه .........آدمها میان و میرن ........ تنها چیزی که از آدمها به یادگار میمونه خاطراتشونه .......خدا کنه همه ما بتونیم بعد از رفتنمون خاطرات خوبی رو از خودمون به جا بذاریم ......... دیگه از خودم و احوالاتم اینکه همسر مهربونم مثل همیشه کنارمه ........مثل همیشه یا بهتر بگم بهتر از همیشه هوامو داره .......... با تکیه به اون و خدای مهربونم زندگیمو میگذرونم ........می خوام همسر خوبی براش باشم ........ میخوام قدر خوبی هاش رو بدونم ........ درسته که تنهائی آزارم میده ........درسته شبها نمیذارم راحت بخوابه .........آخه همین که شب میشه انگار غمهای عالم میریزن تو سر م ...........یاد درد کشیدنهای مادرم می افتم ........یاد روزهائی می افتم که مادرم بود و آرزوهای محال که کاشکی برگرده ........... اینهمه فکر و خیال نمیذارن راحت سرمو بذارم رو بالش .......دارم عزمم رو جزم میکنم تا بتونم با همه سختی های زندگی ام کنار بیام .........همسرم میگه تو خیلی خوب تونستی طاقت بیاری ..........اما من میگم فقط و فقط به خاطر وجود خودش بود که تونستم این غم بزرگ رو به راحتی به دوش بکشم ........... اینروزها دارم سعی میکنم به یاد مادرم کارهائی که دوست داشت رو انجام بدم ......... دارم سعی میکنم حرفهای خوب و تیکه کلامهای مثبت ....ضربالمثلهای قشنگی رو که همیشه به کار میبرد رو تو گوشه دفترچه خاطراتم و گوشه قلبم حک کنم تا همیشه برام باقی بمونن تا شاید روزی روزگاری اگر لیاقت مادر شدن رو داشتم بتونم از این خاطرات و نوشته ها به خوبی استفاده کنم ........... خلاصه خیلی بهتر از روزهای قبل هستم اونقدر بهتر که میتونم به خودم و به همه اون عزیزانی که مادرشون رو از دست دادن بگم ......... خدا اونقدر بزرگ و مهربونه که از سر مهربونیش مادرمون رو زود ازمون گرفته .......... من همیشه از بچگی ام خیلی بزرگتر از سنم رفتار میکردم .........همیشه با خودم می گفتم چرا من تو بچگی بزرگ شده بودم ........اما حالا میفهمم که من باید زودتر بزرگ میشدم .......باید میتونستم که بار اینهمه غم و درد رو به راحتی به دوش بکشم ......... از خدا ی خودم ممنونم ..........از خدای مهربونم سپاسگذارم که تو این شرایط سخت منو هیچ وقت تنها نذاشت .......... خدای مهربونم شکر به درگاهت .........ازت میخوام مادرمو و همه عزیزانمو که خودت بهتر میدونی و الان از من به تو نزدیکترن رو رحمت و روحشون رو شاد گردانی ........................................................ خدای مهربونم ازت می خوام به همه و همه عاقبت بخیری و روانی پاک و سالم عطا کنی خدای مهربونم ازت می خوام همسر عزیزم رو پاره وجودم رو تنش رو سالم و وجودش رو برای من و خانواده اش حفظ کنی خدای مهربونم بازم ازت می خوام روح رفتگان من و همه دوستانم رو غریق رحمت و نور و بخشندگی کنی خدای من همیشه با توام ........... با من بمان ............ و من رو به حال خودم رها مکن. ... من از نهایت شب حرف میزنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم . (( فروغ فرخزاد )) سلام ١٢ روز گذشت ......... ١٢ روز ه که مادر ندارم ......... چه لحظه های تلخیه ........ اصلا روز و شب یه جور دیگه شدن ........ انگار سنم رفته بالا ......... احساس پیری میکنم ........ احساس میکنم مرگ چقدر میتونه تو این لحظه ها گره گشا باشه ......... احساس میکنم چقدر لذت داره اگر منم مثل مادرم طعم تاریکی چارگوشه قبر رو میچشیدم ..........پریشب وقتی برقمون رفته بود اومدم تو راه پله خیلی تاریک بود خیلی ......... من هم تنها بودم اخه اقای همسر رفته بود شمع بخره .........تو اون لحظه که تاریکی رو همه جاگرفته بود یاد مادرم افتادم ........چه سخته بی تو مادر چه سخته ........کی میفهمه تو الان داری چی کار میکنی .........ببین دخترت ارزوی مرگ میکنه .........توی تاریکی دلم برات کباب شد .....دلم میخواست تمام اعضای بدنم از کار می افتادند ولی تو رو توی قبر تاریک و تنها تصور نمیکردم ...........اخه خیلی زود بود مامانی من ..........خدایا صبرم بده ........خدایا خیلی بی طاقتم ..........نمی تونم باور کنم مادرم نیست .........هر بار که تلفن زنگ میزنه فکر میکنم مامانمه ......... ولی ....................... کجا برم ؟ چطوری صداشو بشنوم ؟ نمی خوام گریه کنم ........اصلا چرا باید گریه کنم ؟ .......... مگه مادرم مرده ؟ نه نمرده ............ من که باور نمیکنم .........................خدایا از من چه انتظاری داری ................چطوری باور کنم چطوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ .......................................................................................... از همه دوستای خوبم که تو این مدت منو با حرفهاشون دلگرم کردن خیلی تشکر و قدر دانی میکنم .........مخصوصا از دوستای خوبم : مریم نازم و رز عزیزم که منو واقعا شرمنده کردن ........از خدا میخوام همیشه تو زندگیشون موفق و پیروز باشن ...........خواهر خوبم رز مهربونم ........انشالله خدا مادر عزیزت رو رحمت و با فرشته ها محشور کنه .............. از اینکه با نوشتن حرفهای دلم ناراحتتون میکنم خیلی خیلی شرمنده .............امیدوارم هیچ کس هیچ کس لحظه های منو تجربه نکنه ......................... ... مادرم پنجره را دوست نداشت با وجودی که بهار از همین پنجره می آمد و مهمان دل ما میشد با وجودی که همین پنجره بود که به ما مژده باز آمدن چلچله ها را میداد مادرم پنجره را دوست نداشت مادرم می ترسید که لحاف نیمه شب از روی خواهر کوچک من پس برود یا که وقتی باران می بارد هر زمستان سرما روی پیشانی مادر خطی از غم می کاشت پنجره شیشه نداشت . (( علی محمد بهرامی )) ......................................................................................... ... هر عشقی می میرد خاموشی میگیرد عشق تو نمی میرد باور کن بعد از تو دیگری در قلبم جایت را نمی گیرد . . . مادر حلالم کن مادرم رفت. . . . . . . . . . . . . . . پی نوشت: امروز ۴ روزه که مادرم رفته .........جمعه دم اذان صبح تو بخش ای سی یو در بیمارستان آریا ؛ قلب نازنینش برای همیشه از حرکت ایستاد .......... مادرم رفت و تنهائی ابدی رو نصیب من کرد .......... حالم اصلا اصلا خوب نیست .......از وقتی مادرم رفته زمان برام نمیگذره ........ انگار همه چیز خاکستریه .......هیچ چیز حرکت نمیکنه ............ نمیدونم چطوری لحظه هام رو دارم میگذرونم ........این نفس لعنتی میاد و میره ..........میخوام داد بزنم..........میخوام فریاد بزنم ..............خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



| Design By : Night Skin |

