وسعت تنهائیم را حس نکرد در میان خنده های تلخ من گریه پنهانیم را حس نکرد در هجوم لحظه های بی کسی درد بیکس ماندنم را حس نکرد آنکه با آغاز من مانوس بود لحظه پایانیم را حس نکرد . . . خبر دیگه اینکه دیگه از بنگاهی محل خبری نشد ؛ فکر کنم خودشون یه جورائی از رفتار ما حساب بردن که خیلی عصبانی هستیم دیگه اینکه اینروزها سر اقای همسر خیلی شلوغه همش جلسه ؛ سمینار ؛ دیگه کلافه شدم ؛ اخه همش عادتم داده که در طول روز هر دو ساعت یکبار بهم زنگ بزنه و با هم حرف بزنیم از وقتی این جلسه ها پیش اومده دیگه نمیشه هر دو ساعت بحرفیم ......... اس ام اس هم به زور به هم میزنیم .........اخه وسط جلسه که نمیشه ............الان خیلی دلم براش تنگ شده امروز خیلی زیاد نوشتم ........... برای همه دوستان ارزوی سلامتی و شادکامی رو دارم . اینروزها دغده های فکری من زیاد شده :: ا- حال مامانم هنوز خوب نشده ........ یه دوره حالش رو به بهبود رفت ولی الان روند خوبی رو پیش رو نداره ........ فردا صبح هم قراره ام ار آی بشه ....... از الان تا فردا که جوابش اماده بشه هزار فکر به سرم میاد ......... هر بار که فکرهای ناجور به سراغم میاد سوره والعصر رو میخونم و از خدا میخوام بهم صبر بده ......... ۲- یه مشکل دیگه ای هم دارم که باعث شده سفر مشهدمون به تاخیر بیفته ........... با اینکه از امام هشتم قول گرفتم که تا حاجتم رو نده اونجا نرم ولی باز دلم برای دیدن گنبد طلائیش داره پرپر میزنه .......... 3- امروز یک نفر از بنگاه معاملات ملکی محل زنگ زد که اقای (... )صاحبخونه شما خونه رو گذاشتن برای فروش ......... کسی میخواد بیاد خونه رو ببینه .........اقا من قاطی نکردمممممممم!!! ........خیلی زور داره اخه ما تازه 5 ماهه که اومدیم تو این خونه ......صاحبخونه هم بدون مطلع کردن ما با بنگاهی قرار گذاشته .........این کار چه معنی میده ؟ ......... تازه ما رو بگو که چه نقشه هائی داشتیم .........اخه اگر خدا بخواد تا دی ماه میخواستیم صاحب خونه بشیم ولی با این کار صابخونه انگار داریم بی خانمان میشیمممممممممممم 4- احساس خستگی مفرطی اومده سراغم ........اونقدر که منی که سرم میرفت از بازار رفتن منصرف نمیشدم ........حالا مگه حوصله ام میگیره برم بازار .........از هر چی بازار و مرکز خریده بدم میاد .......انگار هیچ انگیزه ای واسه سپری کردن لحظه هام ندارم ........... همش احساس کسالت و خواب الودگی ...........اخه چرا خودمم گیج شدم........ ۵- کلی برنامه داشتم برای بهار امسال که برم کلاس نقاشی و ورزش و .. .......... اما تا حالا که میسر نشده و من از این بابت هم فکرم خرابه ....... ............. تمام مشکلات بالا برام قابله حله .........الان فقط و فقط از خدا میخوام حال مادرم خوب بشه ..........مامانم خودش که خیلی دوست داره زودتر برگرده خونه ............از همه دوستای عزیز خواهش میکنم برای سلامتی مادرم دعا کنن .......... انشالله هیچ فرزندی تو دنیا مریضی مادرش رو نبینه ......... مادر بزرگترین نعمتیه که خداوند به بنده هاش میده .........از خدا میخوام این نعمت خوب و پر برکتش رو از زندگی هیچ کسی دور نکنه ............ ۶- اخرین دغدغه فکری من هم این بود که خیلی دوست داشتم وبلاگ شاد و پر انرژی داشته باشم ولی اینطور که داره پیش میره من تا چند وقت نمیتونم انرژی مثبت از این طریق به دوستانم منتقل کنم ........... از این بابت عذر من رو پذیرا باشید. ...........و اینجا لازم میدونم از همسر عزیزم به خاطر دلگرمی ها و مهربونی هاش تشکر کنم و بهش بگم : تو رو به اندازه همه دوست داشتن ها دوست دارم ........تو رو به زیبائی تمامی گلها دوست دارم ....... با من بمان و قلب تاریک و تنهای مرا با وجود نازنینت روشن کن ............. سلام به همه دوستای خوبم ما دیروز صبح از تبریز اومدیم ......... جای همتون خالی ........هوای تبریز مثل تهران بود ؛ ظهر که میشد وحشتناک گرم بود ؛ولی غروبش خیلی خنک بود . شنبه ساعت ۵:۴۵ با قطار به سمت تبریز حرکت کردیم ؛توی قطار کوپه من و شوشو جدا بود ؛ همسفر های منم خیلی جالب بودن ؛ تو مسیر رفت به سمت تبریز دو تا همسفر داشتم یکی ۵۰ ساله و یکی ۷۵ ساله ؛ اگر بگم روحیه و انرژی اونها از من بیشتر بوده شاید باورش کمی مشکل باشه ولی واقعیته ........... خلاصه موقع رفت انقدر این دو نفر از خاطرات گذشته ؛ شوهرهای فوت کردشون ؛ سفرهاشون ؛ بچه های دکتر مهندسشون تعریف کردن که من واقعا سرم داشت سووووووووووووووووووت میکشید ؛ بابا پز دادن هم حدی داره ........... اون خانمه که 75 سالش بود روحیه خیلی قوی داشت و تصمیم داشت پوست صورتش رو بکشه .......خدائیش با همه پر حرفی هاش من که خیلی ازش خوشم اومد درسته سرم سوت کشید ولی از اینکه توی سن 75 سالگی اینهمه به هیکل و ظاهرش اهمیت میده غبطه خوردم با خودم گفتم یعنی من به سن 75 سالگی اصلا میرسممممممممممممممممم ؟؟؟؟؟ خلاصه صبح ساعت ۷ نشده بود که رسیدیم تبریز؛ هوای مطبوع بهاری ؛ نسیم خنک ؛ و زنده شدن خاطرات قشنگ ........با شوشو دوتائی اول رفتیم سراغ صبحونه ؛ وای که چقدر این نون روغنی و سرشیر عسل تبریز خوشمزه اس ؛ ....... بعد از یک صبحونه عالی که البته جای همه خالی بود ..........رفتیم به سمت دانشگاه شوشو ............اونجا یه کار اداری داشت که خیلی زود تموم شد ....... بعد رفتیم سراغ هتل و بر طرف کردن خستگی.......تا ظهر حسابی خوابیدیم و بعد غروب رفتیم به سمت بازار ......... شب هم رفتیم شاه گلی و شام هم اونجا بودیم ..... خیلی شاه گلی قشنگ بود ؛ من که واقعا لذت بردم ؛ ولی حیف که دوربین نداشتیم ازش عکس بندازم ......البته با دوربین موبایل انداختم ولی جالب نشد ...........روز دوم سفرمون رو هم از صبح رفتیم تبریز رو گشتیم ..... البته بیشتر بازارهاش رو طوری که پاهام به شدت درد گرفته بودن ولی مگه من کوتاه می اومدممممممم ........... بعد از ظهر رفتیم مقبرتالشعرا ....... سر خاک شهریار .......... اونجا هم قشنگ بود ولی خوب بهش رسیدگی نکرده بودن ..........من فکر میکنم مشکل اصلی کم بودن توریست در ایران همین کمبود امکانات هست ...........خلاصه با همه گشتن ها و خستگی ها سفرمون خیلی کوتاه بود و ما زود باید برمی گشتیم ......... در راه برگشت برعکس راه رفت ......... همسفرهای من سه تا جوون خوش صحبت و خندون بودن ........ هر سه تحصیل کرده که برای ادامه تحصیل می اومدن تهران ..........خدائیش مسیر برگشت برام خیلی کوتاه تر به نظر رسید تا موقع رفتن ...... اخه از بس با این دخترها که هم سن و سال هم بویدم خندیدیم و تو سر و کله هم زدیم که نگوووووووووووو ..........صدای شوشو که تو کوپه بغلی بود در اومده بود .......البته اینم بگم که من صدام زیاد در نمی اومد اخه اونها هر سه تاشون مجرد بودن ............چه می فهمیدن شوهر داری یعنی چی ...........ولی در کل خیلی خوش گذشت ........... اینم از خاطرات سفرمون به تبریز........... امروز من خیلی سرحالم .......... اخه یه خبر خوب شنیدم اگر خدا بخواد ما شنبه هفته اینده میریم تبریز.......... من و اقای همسر تبریز رو خیلی دوست داریم ........اونجا برای ما پر از خاطرات خوبه ........... یادمه توی دورانی که عقد کرده بودیم و هنوز نرفته بودیم سر خونه و زندگی مون ............با چه سختی هائی دوتائی برنامه می ریختیم که بریم تبریز............. اخه خانواده من یه مقدار سخت گیری میکردن ............ ولی هر طور بود ما با هم میرفتیم حالا قراره شنبه بعد از ۳ سال دوباره بریم تبریز...........شهر تبریز خیلی قشنگه ............ مخصوصا بازار هاش .............. من کلا ادمی هستم که خیلی دوست دارم برم بازار و خرید کردن رو خیلی دوست دارم ..................حالا تبریز که جای خود داره ............ از الان برای رفتنمون دارم لحظه شماری میکنم ............. خدا کنه شنبه زودتر از راه برسه و ما بریم به این سفر پر خاطره .................................. اینم یه عکس از (میدون ساعت) تو تبریز که من برای بار اول که وارد تبریز شدم اول رفتیم تو همین میدون :: پی نوشت ::::: سلام میکنم به دوست خوبم فرحناز عزیز......... فرح جان اگر باز هم به وبلاگم سر میزنی خواستم بگم من از روی ایمیلت ؛ ای دی ات رو برداشتم و ادت کردم ........... برات هم اف گذاشتم ..........مرسی عزیز از اینکه به یادم بودی .............حرف باهات زیاد دارم ..........اگر سر زدی به اینجا حتما یه خبری از خودت بده تا بتونم باهات در ارتباط باشم ............قربونت.
هیچ کس ویرانیم راحس نکرد 
سلام به همه دوستای خوبم
امروز تولد بانوی صبر و استقامت حضرت زینب (ص) هست و من این روز رو به همه تبریک میگم .
از دیروز یه مقدار روحیه ام بهتر شده ؛ یه اتفاق که خیلی منتظرش بودم بالاخره به وقوع پیوست و خیال من و اقای همسر رو راحت کرد ......... جز اون دو تا خبر عروسی پشت سر هم توی تیر ماه بهم رسید و از این بابت هم خیلی خوشحالم .......... جالبش اینه که هر دو تا جشن به به فاصله یک روز برگزار میشه و سرم خیلی شلوغ میشه ......... از الان به فکر خریدن لباس و ارایشگاه و بقیه جزئیاتش هستم .............. 
.......... دیگه اینکه قرار بود مادرم رو عمل جراحی کنن ولی امروز صبح خبرش اومد که این قضیه کنسل شده و با دارو درمان رو شروع میکنن ؛ البته یه مقدار نگرانی از این بابت دارم ولی همه توکلم به خداست .......... انشالله اگر حال مادرم خوب بشه و خدا قسمت کنه حتما توی خرداد ماه دو تا مسافرت خواهیم داشت یکیش که خیلی برام عزیزه رفتن به مشهد هست و اونیکی مسافرت به شمال و شهر رشت هست .............. الان هم که هوای شمال خیلی خوبه ؛ جون میده برای مسافرت .........خدا کنه تا اونموقع هوا همچنان خوب و مساعد باقی بمونه ...........
..........ولی یه چیزی که ذهن منو مشغول کرده اینه که امروز مادر شوشو زنگ زده بود ؛ بین حرفاش یه چیزی گفت که من یه کمی ناراحت شدم ....... نمیدونم بی منظور بود یا نه ولی از خاطره روزی گفت که شوشوی من با یه دختره از جلوی مغازه دائیش رد میشده و وقتی دائیه این صحنه رو میبینه و به مادر شوشو خبر میده ........اخه چه دلیلی داره مادرشوشو این خاطره رو برای من تعریف کنه ؟ اصلا که چی؟ ولی من اصلا برام مهم نیست و هیچی به مادرشوشو نگفتم و خودمو زدم به نشنیدن ........... ولی تو دلم یه کم ناراحت شدم خوب
...... اصلا امکان داره برای هر پسری از این اتفاقها در دوران مجردی بیفته ..........حالا باید مادرشوهر گرام حتما این خاطره ها رو واسه عروس خانمشون تعریف کنن؟؟؟؟ هان ؟؟؟
................ همون موقع با خودم تصمیم گرفتم که اگر خدا یه روزی بهم پسر داد ومن صاحب یه عروس شدم هیچ وقت از گذشته پسرم که امکان داره باعث ناراحتی تو زندگی اینده اش بشه به عروسم نگم .............. اینم یه تجربه بود واسه عروس اینده امممممممممممممممممم
.........



............. چون زمانی که ما عقد کرده بودیم هر دومون دانشجو بودیم .........اقای همسر تو تبریز درس میخوندن و من تو اراک ................ خیلی از هم دور بودیم .........ولی خدا رو شکر به شیرینی و با خاطرات خوب گذشت .............
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |

