همه هستی ما

و بهار میرسد از راه .....

امروز عسل مامانی وارد نهمین هفته زندگیش میشه و با رسیدن سال جدید دو ماه کامل تموم میشه .......نمیتونم بگم دیر گذشت اما زود هم نگذشت ..... اوضاع اشتهام بهتر نشده .....اما وقتی بهت فکر میکنم شور و شعفی بهم دست میده غیر قابل وصف اونوقته که  حاظر میشم همه دردها و سختی ها رو تحمل کنم تا تو رو تو اغوشم بگیرم....بابائی انقدر دوستت داره که وقتی درباره تو باهاش حرف میزنم هم لباش میخندن هم چشماش ....سال جدید برای من و بابائی بهترین سال زندگیمون خواهد بود چون تو رو در اغوشمون خواهیم دید ..... عسل زندگی ما دوستت داریم .

....

اینروزها خیلی به خوابم میای ....شاید حرفی برای گفتن داری ....شاید از دستم ناراحتی .... اما هر بار که بلند میشم از خواب ارزو میکنم کاش بیدار نمیشدم ....کاش کنارت میموندم برای همیشه ......سال نو داره از راه میرسه .....دیشب با خودم فکر میکردم چطور امسال میتونم بدون اینکه برم خونه مادرم سال نو رو شروع کنم ؟ .....اصلا بغضی تو گلومه که فقط و فقط به خاطر قولی که به محسن دادم نمیتونم بازش کنم .....این بغض جدید نیس از قبل از رفتنت هم گلوم رو فشار میداد ... عید سال ٨٧ تو تهران نبودی و من با چه بغضی اونروز رو سپری کردم با اینکه میدونستم ٢۴ ساعت دیگه کنارمی ....اما حالا ....عید امسال .....برام سخته و این بغض کهنه با دلیل موجهی فشار به گلوم میاره ......حالا با اینکه چشمهام الان تار شدن و صفحه کیبورد رو خوب نمیبینن و گلوم مثل بادکنک شده .....دلم میخواد لبخند بزنم و سال نو رو بهت تبریک بگم ........مامان  نازم سال نو مبارک..

......

دوستای عزیز و مهربونم ......برای تک تکتون سالی مملو از ارامش و خوبی و خوشی و سلامتی و تندرستی رو ارزو میکنم ......انشالله با اومدن سال جدید همتون به خواسته های دلتون برسین .........سر سفره های هفت سینتون و موقع سال تحویل منو از دعاهای قشنگتون بی نصیب نکنید ........فقط یه چیزی بگم .......از طرف من و به جای من روی گل مادراتونو ببوسین و محکم بغلشون کنین .......سبز و بهاری باشید .

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ توسط m-f نظرات () |

 

ساعت از 12 هم گذشته....خوابم نمیبره ....اروم میرم سمت پنجره اشپزخونه بازش میکنم و دلم میخواد نفس عمیق بکشم.....هوا کمی طوفانیه گرد غبار الود....از تنفس عمیق پشیمون میشم .....یهو چشمم میخوره به پنجره ساختمان روبروئی.....یه خانم با قد متوسط و اندام تپل....با موهای کوتاه رنگ شده داره تو اتاق راه میره.....چشمام رو بازتر میکنم....فکر میکنم خوابه.....یا توهم.....خانمه نیم رخ میشه.....خوب که نگاه میکنم تو چهره اش شباهتی نیست.....و چراغ خاموش میشه....چقدر دلم میخواست باز دوباره میتونستم از پشت سر نگاهش کنم.......خدا جونم دلم هوای مامانمو کرده....چقدر شبیهش بود .....چقدر....

....

اینروزهاعجیب حال و هوای دلم ابریه......با اینکه مدت زیادی بود منتظر یکچنین لحظاتی بودم....اما حالا از فرط درد و تنهائی دلم به ستوه اومده.....اونقدر که ناخوداگاه اشک از چشام سرازیر میشه....

.....

عسل مامانی امروز وارد هشتمین هفته زندگیش میشه.....اما من ناراحتم از اینکه نمیتونم تغذیه خوبی داشته باشم.....در طول روز بی حال و بی اشتهام.....معده ام خیلی اذیتم میکنه....امیدوارم عسل مامانی منو ببخشه که تا حالا مامان خوبی براش نبودم....قول میدم همه تلاشم رو برای بهتر رشد کردن و متعالی شدنت به کار ببندم عزیز دلم.

...

سال 87 با همه خاطرات تلخ...تلخ و شیرینی که داشت رو به پایانه......نمیدونم این چه حکمتیه که خدا عزیز یا عزیزانی رو ازم میگیره و جاش یه عزیز دیگه بهم میده....مثلا  ابتدای سال 83 ....دو تا از خواهرهای دست گلم رو ازم گرفت....و انتهای سال محسن عزیزم رو بهم داد..... و امسال بزرگترین و بی مثال ترین نعمتش رو ازم گرفت و حالا یه فرشته الهی رو در بطنم جا داده.....اما هیچ کس جای مادرمو نمیتونه بگیره... اما من باز هم خدای خودم رو شاکرم و سپاسگذار.....خدا جونم هر چی تو بخوای...هر چی تو بگی...

.....

پست ایندفعه من طولانی شد....یه کم از این شاخه به اون شاخه پریدم.....اما مهم اینه که الان سبک شدم.....

تا قبل از سال جدید اگر خدا یاری کنه وبلاگم بابت تبریک سال نو به روز میشه.

خوش و خندون باشید.

التماس دعا.

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط m-f نظرات () |

 

نمیدونم از کجا و چطوری اغاز کنم....تو کوچه پس کوچه های احساس سردرگمم و نمیدونم چطوری اینهمه احساس غیر قابل وصف رو روی کاغذ بیارم...

می خواستم خصوصی بذارم میخواستم حرفهایی که 2 سال تو دلم  بود  رو  به  زبون  بیارم ..... اما دقیقا تو  همه  اون لحظه های دلتنگی ام نمیدونستم پرنده ارزوهام تو اشیونه عشق من جا گرفته و منو به ارزوی قشنگم رسونده....

هنوز باورم نشده ...... هنوز باور نکردم که خدای مهربونم باز هم مثل همیشه دست بر شونه های  نحیفم گذاشته......هنوز هم باورم نشده که من مادر شدم.

از اون لحظه که فهمیدم مادر شدم برای تک تک دوستای چشم انتظارم دعا کردم.....

دوستای عزیزم منو بابت تاخیرم ببخشید......

برای همتون قشنگترین و شادترین لحظه ها رو ارزو میکنم

التماس دعا دارم.

*********************************************************

*********************************************************

خداوندا: تقدیرم را زیبا بنویس،

کمکم کن انچه رو تو زود خواهی ،من دیر نخواهم

و انچه را تو دیر خواهی، من زود نخواهم.

                                                                                (دکتر شریعتی)

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط m-f نظرات () |


Design By : Night Skin