اصلا نوشتنم نمیاد....مسئله ای فکرم رو مشغل کرده.....دلم می خواد یه پست خصوصی بذارم.....باید بهتون یا بهتر بگم به بعضی هاتون پسورد بدم.........دوست ندارم تبعیض قائل بشم ......اما اگر همه بخونن که خصوصی نمیشه که!!! -------------------------------------------------------------------------------------- سلوک خردمندانه (1) مردم اغلب غیر منطقی،خودمحور و متعصب هستند در هر حال انها را ببخش! ********************* اگر مهربان باشی،مردم تو را متهم میکنند که پشت این مهربانی ها هدفهای خودخواهانه ای پنهان شده است در هر حال مهربان باش! ********************* ادامه دارد... ...... ای تو بهانه واسه بودن ای نهایت رسیدن ای تو خود لحظه بودن تو طلوع صبح خورشید و دمیدن ای همه خوبی همه پاکی تو کلام اخر من ای تو پر از وسوسه عشق تو شدی تمامی زندگی من...
امروز چهارمین سالگرد ازدواج من و همسری هست... خیلی خوشحالم و همینجا از ته دلم برای تک تکتون ارزوی خوشبختی و سلامتی رو دارم. شاد و خندون باشید. پ. نوشت: لازم به ذکر هست که این پست در اغازین ساعات چهارمین سالگرد ازدواجمون نوشته شده ...... خاطره امروز هم به زودی ثبت خواهد شد. یکشنبه صبح برخلاف همیشه همسری دیر سر کار رفت من هم طبق معمول هر روز صبر کردم تا وقتی رسید محل کار باهام تماس بگیره تا از رسیدنش با خبر بشم ......حدود سات 10 بود که زنگ زد و حالم رو پرسید گفتم خوبم ......... من هم گفتم یکم استراحت کنم بعد به کارام برسم ...... چشمتون روز بد نبینه یه چرت نیم ساعته که زدم با بدن درد شدید بیدار شدم هر چقدر خودمو گرم کردم ،خودمو زدم به اون راه ، تلقین مثبت ،فایده نداشت که نداشت ، دیگه زده بود به همه جای بدنم حتی معده و دل و... خلاصه تا ساعت 2 و نیم بیشتر طاقت نیاوردم و زنگ زدم به همسری .... از صدام فهمید سر حال نیستم و بالاخره بهش گفتم حالم خوب نیست و نمیتونم اصلا تکون بخورم. اومد ،اومد کنارم .... حالم رو که دید اصرار کرد بریم دکتر ،اما من قبول نکردم و گفتم که استراحت کنم و چیزی بخورم بهتر میشم . هر کاری از دستش بر اومد برام انجام داد .... غذا درست کرد .... برام ابمیوه گرفت تا کمی معده ام اروم شد و تونستم یه مسکن بخورم و خوابم برد... چشم که باز کردم عقربه های ساعت عدد 6 رو نشون میداد و باید همسری میرفت تا شرکت و کارتش رو بزنه و بیاد ...چون بدون اینکه کارت بزنه اومده بود خونه و اگر سر ساعت 7 کارت نمیزد اونروز رو غیبت میخورد. موقعی که قرار شد بره گفتم عزیزم یه صدقه بذار و برو.... اومد بالای سرم یه کم به شوخی بالای سر خودش چرخوند ، بعد دور سر من....همون موقع دستش رو محکم گرفتم و بوسیدم و ازش تشکر کردم که اومده بود پیشم.... تو اون لحظه چیزی تو نگاهش دیدم که شاید بارها و بارها مشابهش رو ازش دیده بودم اما اینبار با همیشه فرق میکرد ....تو اون لحظه برق دیگه ای تو چشماش افتاده بود...... همسری من بغض کرده بود و نمیتونست حرف بزنه.....چشمهاش پر اشک شده بود....اما من خودمو زدم به اون راه و گفتم برو عزیزم برو به سلامت...زود برگرد منتظرتم.....با همون نگاه خیس در رو بست و رفت و من منتظر شدم تا صدای بسته شدن در کوچه رو بشنوم و بعد......گریه امونم نداد.... ..... تو اون لحظه از خدا خواستم همسر عزیزم همیشه تنش سالم باشه و همیشه ی همیشه موفق و شاد باشه.. از خدا خواستم و میخوام هیچ وقت باعث ازارش نشم، حتی به خاطر یه سرماخوردگی.... ............. من درد تو را ز دست اسان ندهم.... محسنم دوستت دارم .

| Design By : Night Skin |

