همه هستی ما

 

میام و شروع میکنم به نوشتن.....حرف زیاد دارم واسه گفتن.....از روزمرگی هام ....از اتفاقات اخیر..... از کارهای همسری.....

دوست دارم از همه چیز بنویسم اما نمیدونم از کجا و چطوری شروع کنم.....یاد گذشته ها....خاطرات دور و نزدیک ....دلم میخواد شاد بنویسم .....اما نوشتنم نمیاد....انگاری حتی تو شادترین لحظه های عمرم هم غمی نهفته دارم......

دلم میخواد از کارهای همسری که چطوری با حرفاش و کاراش منو دلگرم میکنه بنویسم.

دلم میخواد از مادرم بنویسم که دقیقا شبی که بعد از مدتها خودداری با یادش اشک ریختم و خوابیدم.... اومد به خوابم و نوازشم کرد.

دلم می خواد از همه چیز بنویسم ...... از خوشبختی ای که خدا بهم داده از سلامتی که بهم عطا کرده.

اما تو اوج همه خواستنها و نخواستنهام باز هم دلم میخواد سکوت کنم.

میدونم روز بهاری تر شدن زندگیم نزدیکه.

میدونم که خدا هم میدونه راضیم به رضای خودش.

 پس سرم رو پائین می گیرم و توی دلم میگم :

خدایا شکرت.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط m-f نظرات () |

 

دهه اول محرم هم گذشت..... مثل بقیه روزهای سال.

با همه حس و حالهائی که پیش بینی کرده بودم....اما باز هم به خوبی گذشت و خاطراتی رو بر جا گذاشت.......همه ما یک روز می ائیم و یک روز می رویم......اما اون چیزی که ماندگاره یاد و خاطرات خوب و بد ماست......با خودم فکر میکنم چقدر تونستم تا به حال تو زندگیم تاثیرگذار باشم و چقدر تاثیرپذیر؟  چقدر تونستم از ادمها چیز یاد بگیرم و بهشون چیزی یاد بدم؟؟؟...........

تو محرم امسال سکوتی بود با فریادهای بی صدا.....طوری که گوشم رو ازار میداد.....یه لحظه که دلم می گرفت ارزوئی می کردم و بعد پشیمون میشدم از ارزوی خودم......و باز هم سکوت با فریاد بی صدا............انگار خجالت می کشیدم که خواسته های تکراری ام را دوباره درخواست کنم.......نگاه به ادمهای خندان و گریان.....ادمهائی که نذرشون براورده شده بود و ادمهای گریانی که فریاد میزدند و گریه سر میدادند......نه میخواستم گریه کنم و نه میخواستم خاموش باشم......مانده بودم در دوراهی.......شاید هنوز وقت اجابت دعای من نرسیده......پس چرا با ناله هایم دیگران را ازار دهم؟.........به همه می گویم همه چیز خوب است همه چیز.......... و همان لحظه است که لبخند رضایت بر لبانم می نشیند و باورم می شود که همه چیز خوب است همه چیز.

 

نوشته شده در شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط m-f نظرات () |

سلام به همه دوستای خوبم

دیروز اومدم و کلی مطلب نوشتم اما همشون پرید.....

امروز میخواستم دوباره نویسی کنم اما واقعا حس و حالش نیست.

امروز اولین روز ماه محرم هست.....و دل من اهنگ دلتنگی اش رو دوباره شروع به نواختن کرده...... یاد مادرم یاد پدرم......

هر سال رسیدن ماه محرم برامون یاداور ادای نذر پدرم بود که باید با همون قواعد و نظم خاصی که پدرم داشت برگزار میشد.....تو این میون از همه پر تلاش تر مادرم بود......اماامسال دیگه حس و حالم مثل گذشته نیست......انگار چون مادرم نیست هیچ چیزی معنائی نداره......دلم خیلی گرفته....... با اینکه امسال هم مثل هر سال قراره نذر پدرم ادا بشه ولی تصور خالی بودن جای مادرم عذابم میده......

......

تو این مدت که نبودم سرم خیلی گرم بود ......جمعه ایکه گذشت جشن عقد برادرشوهرم بود که به خوبی و خوشی برگزار شد و همینجا از ته دلم براشون ارزوی خوشبختی و عاقبت بخیری رو دارم.

چند روز هم بود که تلفنمون قطع بود و عملا دسترسی به نت نداشتم.

اما دلم میخواد تو این ماه محرمی وقتی که تو مراسم سوگواری شرکت میکنیم همدیگه رو از دعای خیرمون محروم نکنیم.

سبز باشید و اسمونی بمونید.

یا حق

 

نوشته شده در دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط m-f نظرات () |


Design By : Night Skin