رو صفحه ای که بوی خاک و کهنگی به خودش گرفته چی میتونم بنویسم؟ دلم خیلی تنگ شده بود برای اینجا و همه دوستای خوبم حال و احوالم بد نیست .شکر خدا سرپناهی و هست و ارامشی و خدائی که همیشه همیشه با من بوده . احساس خستگی مفرطی میکنم . سخت میگذرونم و اسون نفس میکشم . علی ام داره بررگ میشه . قد میکشه تو این دو سال خیلی سختی کشیدم .شکر خدا همراه با سلامتی بوده اما بالاخره برای من سخت بوده . علی اصلا شبها نمیخوابه ... هر برنامه ای و نقشه ای کشیدیم فایده نداشته ...غذاش میکس شده اس ...حرف درست و جسابی نمیرنه ..دلم خیلی گرفته شاید مشکل ار طرف من باشه که خوب بهش نرسیدم اما دلم میخواد برامون برای علی قشنگم دعا کنید تا شبها بخوابه غذا معمولی بخوره ...حرف برنه . بعد اینهمه مدت اومدم و فقط ناله کردم برامون دعا کنید پ.ن: من حرف Z فارسی ام بعلت شیطنت علی اقا خراب شده و نمیتونم تایپش کنم بخاطر همین ار ر استفاده کردم .شرمنده فردا عازم اصفهان هستیم ..این سفر اجباری و ناگهانی برامون پیش اومد خدا کنه علی اذیت نشه ...دلم میخواد زودتر دوشنبه بیاد وما خونمون باشیم با اینکه اصفهانو دوست دارم اماتو سرما مسافرت رفتن جالب نیست دعا کنید علی مریض نشه تا بعد امروز حالم خیلی خوبه از همه ٣٠ روزی که گذشت ...دی ماه رو میگم از اولش با مریضی علی شروع شد .. علی قشنگم بیمارستان بستری شد ...از اون ویروسهای تب و بیرون روی گرفته بود ...مگه خوب میشد ...خیلی سخت گذشت مخصوصا تو بیمارستان مخصوصا بیحالی های علی شیطون .... یک ماه سخت گذشت.... بعد از اینکه بهتر شد و ویروس از بدنش رفت بیرون بد غذا شد ...دیگه خستگی من چند برابر شد ....و تا امروزعلی خوشگلم حسابی وزن کم کرده و لاغر شده ... لاغر شدنش مهم نیست ....دلم میخواد همیشه سلامت و شاد و سرحال باشه . امروزاز همه اون روزها بهتره علی کمی غذا خورده و من یه مادر سرحالم... انگار خونمون از همیشه قشنگتره ... افتابی که از پنجره به اتاق افتاده رو خیلی دوست دارم ....امروزو دوست دارم ....علی رو دوست دارم ... زندگیمو دوست دارم گاهی اوقات چقدر آرزوهامون با همه سادگی هاشون دوردست و سخت به نظر میان دلم میخواد خدا با علی منو امتحان نکنه خدا جونم تنها خواسته ام سلامتی علی و همسرمه ....همیشه سلامت نگهشون دار دوستت دارم خدای مهربونم حو.صله نوشتن ندارم اما حرف زیاد دارم از همه چیز و همه کس هر بار میام پای نت میخوام وبمو اپدیت کنم اما پشیمون میشم الان علی خوابه و خونه تاریک منم با نور مانیتور به زور تایپ میکنم اومدم بگم خوبیم و راضی و شاکر به درگاه خدا خدا جونم به خاطر همه چیز شکرت سلامتی همه بچه ها و سلامتی پسرکوچولومو ازت میخوام آمین باز هم پنج شنبه داره از راه میرسه و من مثل هر پنج شنبه عمرم مهمون دارم فردا مهمونای عزیزم بهم سر میزنن ... دلم براشون خیلی خیلی تنگ شده میدونم از همه حرفای دلم خبر دارن اما اومدم اینجا بنویسم تا ثبت کنم برای همیشه که همیشه یادم بمونه تا پنج شنبه ها را فراموش نکنم خسته ام اما نه برای تو دلتنگم اما نه در کنار تو غمگینم اما نه به خاطر تو تو که همه ی دنیایم شدی، همه زندگیم ،همه هستی ام با تو واقعا شادم با تو واقعا زنده ام و زندگی را میفهمم با تو هستی و بودنم معنا دارد با تو و لمس دستان کوچکت دور میزنم همه خوبی ها و قشنگی ها را با تو، فقط تو، فقط و فقط تو؛ پسر شیرین و قشنگم دوستت دارم گل زیبای هستی میبوسمت هدیه الهی ام بدان این مادر حقیر و ضعیفت کنار تو و برای تو قوی ترین مادر دنیاست مادری کوچک با دلی بزرگ همیشه در کنارت خواهم ماند و از برای تو زندگی خواهم کرد به دقیقه ها و ثانیه ها میگویم ارامتر حرکت کنند که من نظاره گر رشد و شکوفائی ات هستم پسرکم ،شیرینتر از جانم دوستت دارم . یک سال و یک روزه که همه زندگی منی دیروز پسر قشنگم یک ساله شد و امروزدر اولین روز بعد از یکسالگی اومدم تا خاطره اش رو ثبت کنم خیلی وقتا اومدم اینجا تا بنویسم اما نشده اینروزها حال عجیبی دارم یک سال از مادرشدنم میگذره حس قشنگیه همه آرزوم سلامتی علی هست همه زندگیم ارامش همسرم هست و خودم تو همه لحظه های زندگیم دلم میخواد لبخند هر دوتاشونو با لبخند خودم گره بزنم دلم میخواد از ته دل با صدای بلند به پسرم به همسرم بگم دوستتون دارم انقدر که قدر و اندازه اش رو حتی خودم هم نمیدونم . شگفت زده اینهمه قدرت خداوند هستم که یکچنین موجود زیبائی به ما هدیه داده و شاکر به درگاهش خداوندا ما را به حال خود رها مکن پسرمان جگر گوشه مان در سایه لطف و حمتت تندرست و ایمن نگه دار باش آمین . پسرقشنگ و شیطونم دقیقا در سن یک سالگی ۴ قدم به تنهائی برداشت داری بزرگ میشی و قد میکشی صورتت روز به روز قشنگتر میشه لپای صورتی و لبهای گلی ات همه وجودمو به وجد میاره ...با اون چشمهای گرد و قشنگت وقتی بهم زل میزنی دیوونه عالمم میکنی ...وقتی با دستای کوچولو ت محکم انگشتمو میگیری احساس مردونگی تو وجودت میکنم ... اینروزها تقریبا بعضی کلمات رو ادا میکنی ..از همه بهتر وقتی از خواب بلند میشی زود میگی ب ب کو- بو- هو ------یعنی همون( بابا کو ) گاهی اوقات هم وقتی میگم الو تو هم تکرار میکنی خیلی واضح . چهار دستو پا رفتنتو از 9 ماهگیت شروع کردی اینم بگم که سینه خیز رفتنت اونم به صورت برعکس رو از 8 ماهگی ات شروع کرده بودی.الان هم که 9 ماه و 18 روزته میتونی از پله یا مبل بگیری و بلند شی اما هنوز توان ایستادن کامل رو نداری. . 9 ماهت کامل نشده بود که یه شب تب کردی و این اولین مریضی تو بود تبت تا 39 میرسید و پائین میومد تا اینکه بردیمت دکتر و اونجا دکتر احمق تبت رو اندازه نگرفت و گفت خودتون اندازه بگیرین و خلاصه با شیاف استامینوفن تبت رو کنترل کردم تا اینکه بردیمت پیش دکتر خودت که با معاینه دقیق گفت گوشت چرک کرده و بهت شربت ایبوکیم و شربت سفیکسیم داد وبا همونا خیلی زود خوب شدی . اینروزها بهتر از پس خودمو زندگیم بر میام البته هنوز اونطور که دلم مخیواد نمیتوم به کارای خونه و شخصی ام برسم ... خیلی خوشحالم از اینکه رو پای خودم هستم و تک و تنها البته با کمک محسن دارم بچه امو بزرگ میکنم اما ته دلم بازم دلم مخواست مادرم بود یا خواهری دلسوز داشتم که بهم کمک میکرد .بچه داری واقعا سخته و هیچ تعطیلی نداره ... فقط از خدا میخوام تن همه بچه های دنیا رو سلامت نگه داره تن این دردونه منم سالم نگه داره ....وقتی علی مریض میشه بدجور دست و پامو گم میکنم .... ماه رمضان نزدیکه ...از همتون التماس دعا دارم . لحظه ای که دنیا اومدی اونقدر شیرین و قشنگه که نمیتونم تو هیچ جمله ای توصیفش کنم ....از لحظه ای که بعد از سه ساعت ک از دنیا اومدنت گذشته بود اوردنت تو بغلم تا الان همه خاطرات رو سعی کردم به ذهنم بسپرم و امروزدلم میخواد اینجا برات بنویسم . روز اول ١٩ - مهر - ٨٨ موقع تولدت خاله ها ودختر خاله ات و دائی بزرگت و مادربزرگت پیشم بودن ...غروبهمو روزعموهات و خانمهاشون اومدن دیدنم بعد دختر دائی ات و دیگه همه رفتن و فقط خاله ات موند پشمون ..فیلم اولین لحظه های شیرخوردنت هست ...اولین بغل گرفتنات ... روزدوم تولدت ظهراز بیمارستان مرخص شدیم و وقتی رسیدیم مادربزرگت ا ومد خونمون و خاله ات رفت و شب اولی که تو خونه بودیم رو مادربزرگت موند .اون شب بدترین شب زندگیم بود ...تو گرسنه بودی و کمی تب کرده بودی ... زنگ زدیم بیمارستان گفتن از اینکه گشنه اس اب بدنشکم شده تب کرده براش شیرخشک بخرین ...یادمه تا بابات بره و شیرخشک بخره تمام مدت تو رو راه میبردم تو گوشت اروم اروم لالائیمیخوندم اما تو ساکت نمیشدی ..تا که بالاخره با اومدن بابات و خوردن شیرخشک اروم شدی و من اونشب تا صبح گریه کردم ... صبح از مادربزرگت خواستیم که بره خونشون و استراحت کنه . بقیه روزهای تولدت جز اون 3 روزیکه لیدا -دخترخاله ات - اومد خونمون دیگه بقیه اش رو خودم بودم و خودت و بابات . روز سوم تولدت دائی کوچیکت با خانواده اش و خاله کوچیکت اومدن خونمون و زندائی ات برام کاچی پخت و دائی عزیزت تو گوشت اذان و اقامه گفت و اسمت رو خوند ...خودمون ازش خواستیم چون دیگه باید میرفت شهرستان و واس هفتمین روزتولدت تهران نبود. روز پنجم تولدت یادمه حالم خیلی خیلی بد بود اما باید تو رو میبردیم واس تست زردی ...اونجا ازت ازمایش گرفتن و عدد زردی ات 14 بود ...اقای دکتر گفت فردا هم حتما باید تست بدی تا مشخص بشه که زردی ات بالا میره یا نه ..ما هم تو رو یک روزبعد بردیم واس تست زردی و معلو شد عدد زردی شده 12 و من از خوشحالی گریه کردم اخه اگربالا میرفت باید حتما بستری میشدی . روز 7 و روز 8 تولدت لیدا از صبح تا غروب اومد پیشمون موند و بعد که بابات میومد میرفت . روز 8 تولدت با لیدا رفتم دکتر برای چکاب و تو موندی پیش بابائی و قرار شد اگر خیلی بی تابی کردی بهت شیرخشک بده ...بابائی هم تا ما بیایم بهت شیرخشک با شیشه داده بود و تو حسابی خورده بودی ....وقتی اومدم و خواستم بهت شیر بدم تو اصلا قبول نکردی و تا شب اصلا شیر نخوردی ...دیگه از غصه اینکه دیگه شیر مادر نخوری اونقدرگریه کردم که کار بابائی شده بود دلداری دادن من ....اخرای شب بود که تو رو بغل کردم و اروم اروم پیش پیش کردم تو گوشت و تو شروع به مک زدن کردی و اشک شوقم امونمو بریده بود از ذوقم تاخوده صبح نشستم و بهت دقیقه به دقیقه شیر دادم ...او.ن شب تا صبح نخوابیدم و نتیجه اش این شد که تا الان هیچ چیزی رو بهتراز شیر مادرت نمیخوری... روز9 تولدت هم مادربزرگت اومد و هم خاله کوچیکت و هر دوشون خواستن که حموم ده ببرنت حموم اما من خیلی رک و محکم گفتم خودمون میبریم حموم. و تو درست در ساعات اولیه روز11 تولدت به دست من و بابائی با هزار صلوات حموم شدی و چقدر اون لحظات یاداورش شیرینه . 13 روزت بود که دوباره عموها و زنعموها و عمو کوچیکت اومدن دیدنت .... 20 روزت بود که بالاخره پدربزرگت اومد به دیدنت . 28 روزت بود مسلمون شدی و چقدر بچه اروم خوبی بودی. یک ماهت بود که با هم رفتیم برای مامانی مانتو بخریم هفت تیر - سه راه جمهوری ....تو همون پتوی سبز رنگت اروم خوابیده بودی. 40 روزگیت و حموم چله رو هم دوتا ئیرفتیم و 40تا کاسه اب رو سرمون ریخیتم 2 ماهت بود که برای بار اول رفتی خونه مادربزرگت . 3 ماهت تموم شده بود که اولین سفر زندگت رو با قطار تجربه کردی اونم به شهر تبریز . . . فعلا چیزی یادم نمیاد . 20 خرداد یه سفر سه روزه به مشهد داشتیم و خیلی خیلی خوشگذشت .. روز پدر هم نزدیکه دلم میخواد برای بابائی مهربونت یه کادوی خوشگل بخرم ... روزپدربه همه باباهای دنیا مبارک روز مادر هم اومد و رفت ...مثل بقیه روزهای سال ...کمی غصه داربودم تا یه اهنگ غمگین میشنیدم بغضم می ترکید ...اما الان خوب خوبم .... غروب رفتیم خونه مادرشوهرم ...دیگه مثل گذشته از اونجا رفتن لذت نمیبرم ...اصلا انگار یه ادم دیگه شدم با یه خواسته های دیگه ...علی خیلی خوب و مهربون با همه رفتار میکنه اصلا هم غریبی نمیکنه و این موضوع عادی شده و کمی منو ناراحت میکنه انگار که پسر من براشون یه اسباب بازیه که موقع میوه خوردن و شام خوردن و هر کار دیگه ای حوصله بچه منو ندارن ...برام خیلی جالبه و در عین حال ناراحت کننده . انگار که فقط وقتی علی میخنده و اونها حال دارن بچه منو دوست دارن . خستگی مونده تو تنم ...کارای خونه خودم ...بی خوابی ها م...استرس غذا خوردن علی و خیلی چیزهای دیگه یه طرف و رفتن خونه مادر شوهر و وایسادن تو اشپزخونه و این کارو کردن و اون کارو کردن و ظرف شستن و اخرشم خسته و کوفته بچه رو بدن بغلت بگن گشنه اس و دریغ از یه لیوان چائی دست من دادن !!! بی خیال علی تا الان خواب بود همکین الان بیدار شد برم که گشنه اس فرنی براش درست کردم تا بعد
| Design By : Night Skin |

