همه هستی ما

دلم اروم نداره .. یسری چیزا همش تو فکرم میاد و میره ..

از دست دادن - به دست اوردن

..

یه خونه دیدیم حدود 1  ماهه - تو کش و قوص خریدن و نخریدن - فروشندش ناز و ادا زیاد داره - دل ما هم نمیدونه چی میخواد ؟

دلم نمیخواد ارامش زندگیمون بهم بخوره اونم بخاطر مسائل مالی ... میدونم ما قبلا خیلی تو   سختی بودیم اما الان با وجود علی نمیدونم استانه تحملمون تا کجاست ؟

 

بدون ماشین شدن سخته .. نمیدونیم کی دوباره میتونیم با این قیمتها صاحب ماشین بشیم ؟ از یه طرف قیمت خونه که هر روز بیشتر از دیروز..

فقط ب خود خدا توکل میکنیم

خدایا اگه ارامش زندگیم در موندن تو همین خونه است فروشنده نفروشه

بالاخره تا قبل از سال نو تکلیفمون معلوم میشه

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط m-f نظرات () |

 

 

خدایا خیلی مهربونی خیلی .

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط m-f نظرات () |

امسال با اینکه 15 اردیبهشت یه سفر 5 روزه به مشهد داشتیم اما همش به همسرم میگفتم من امسال دو بار باید برم مشهد دلم میخواد بازم برم ...

 

و حالا به طور معجزه اسائی اسممون درومده که بریم مشهد

 

خیلی خیلی خوشحالم

 

شب یلدا ما تو قطاریم

 

خدایا شکرت

نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۱ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط m-f نظرات () |

چند روزیه درگیر این حسم ...

یعنی میشه ؟

سپردم به صاحبش ....اما بازم دلم میخواد که بشه

از ته دل امیدوارم که بشه

فردا معلوم میشه

 

....

غمت در نهانخانه دل نشیند    به نازی که لیلا به محمل نشیند

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط m-f نظرات () |

خیلی کوچیکیم

خیلی خیلی کوچیک

تو این دنیای به این بزرگی مگه من قابل دیدنم ؟

وقتی دلم بگیره

وقتی بغض راه نفسمو ببنده

وقتی .. وقتی یه وقتائی بخوام از ته دل بخندم  اونم با صدای بلند

مگه دیده میشم مگه کسی متوجه من میشه

 

خیلی غرق شدم

تو روزمره هام تو لحظه هام

بزرگ شدم  سنمو میگم اما دلم کوچیک قلبم فشرده

زندگی ارومه اما تنش هم داره

بغض هست خنده هست

ناراحتی خوشحالی

اما نمیدونم کجام

از خودم گاهی میپسرم

کجائی؟

چرا جاموندی؟

یه حالی از خودت بپرس

زندگی در حرکته

اما من ایستادم

.........................................................................

نوشته شده در دوشنبه ۸ آبان ۱۳٩۱ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ توسط m-f نظرات () |

 

رو صفحه ای که بوی خاک و کهنگی به خودش گرفته چی میتونم بنویسم؟

 

دلم خیلی تنگ شده بود برای اینجا و همه دوستای خوبم

 

حال و احوالم بد نیست .شکر خدا سرپناهی و هست و ارامشی و خدائی که همیشه همیشه با من بوده .

احساس خستگی مفرطی میکنم . سخت میگذرونم و اسون نفس میکشم .

علی ام داره بررگ میشه  . قد میکشه

تو این دو سال خیلی سختی کشیدم .شکر خدا همراه با سلامتی بوده اما  بالاخره برای من سخت بوده . علی اصلا شبها نمیخوابه ... هر برنامه ای و نقشه ای کشیدیم فایده نداشته ...غذاش میکس شده اس ...حرف درست و جسابی نمیرنه ..دلم خیلی گرفته شاید مشکل ار طرف من باشه که خوب بهش نرسیدم

اما دلم میخواد برامون برای علی قشنگم دعا کنید تا شبها بخوابه غذا معمولی بخوره ...حرف برنه .

بعد اینهمه مدت اومدم و فقط ناله کردم

برامون دعا کنید

پ.ن:

من حرف Z فارسی ام بعلت شیطنت علی اقا خراب شده و نمیتونم تایپش کنم بخاطر همین ار ر استفاده کردم .شرمنده

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ توسط m-f نظرات () |

 

فردا عازم اصفهان هستیم ..این سفر اجباری و ناگهانی برامون پیش اومد

خدا کنه علی اذیت نشه ...دلم میخواد زودتر دوشنبه بیاد وما خونمون باشیم

با اینکه اصفهانو دوست دارم اماتو سرما مسافرت رفتن جالب نیست

دعا کنید علی مریض نشه

تا بعد

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ توسط m-f نظرات () |

امروز حالم خیلی خوبه

از همه ٣٠ روزی که گذشت ...دی ماه رو میگم از اولش با مریضی علی شروع شد .. علی قشنگم بیمارستان بستری شد ...از اون ویروسهای تب و بیرون روی گرفته بود ...مگه خوب میشد ...خیلی سخت گذشت مخصوصا تو بیمارستان مخصوصا بیحالی های علی شیطون .... یک ماه سخت گذشت.... بعد از اینکه بهتر شد و ویروس از بدنش رفت بیرون بد غذا شد ...دیگه خستگی من چند برابر شد ....و تا امروزعلی خوشگلم حسابی وزن کم کرده و لاغر شده ... لاغر شدنش مهم نیست ....دلم میخواد همیشه سلامت و شاد و سرحال باشه .

امروزاز همه اون روزها بهتره علی کمی غذا خورده و من یه مادر سرحالم... انگار خونمون از همیشه قشنگتره ... افتابی که از پنجره به اتاق افتاده رو خیلی دوست دارم ....امروزو دوست دارم ....علی رو دوست دارم ... زندگیمو دوست دارم

گاهی اوقات چقدر آرزوهامون با همه سادگی هاشون دوردست و سخت به نظر میان

دلم میخواد خدا با علی منو امتحان نکنه

خدا جونم تنها خواسته ام سلامتی علی و همسرمه ....همیشه سلامت نگهشون دار

دوستت دارم خدای مهربونم

نوشته شده در دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط m-f نظرات () |

حو.صله نوشتن ندارم اما حرف زیاد دارم از همه چیز و همه کس

هر بار میام پای نت میخوام وبمو اپدیت کنم اما پشیمون میشم

الان علی خوابه و خونه تاریک منم با نور مانیتور به زور تایپ میکنم

اومدم بگم خوبیم و راضی

و شاکر به درگاه خدا

خدا جونم به خاطر همه چیز شکرت

سلامتی همه بچه ها و سلامتی پسرکوچولومو ازت میخوام

آمین

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ توسط m-f نظرات () |

 

باز هم پنج شنبه داره از راه میرسه و من مثل هر پنج شنبه عمرم مهمون دارم

فردا مهمونای عزیزم بهم سر میزنن ... دلم براشون خیلی خیلی تنگ شده

میدونم از همه حرفای دلم خبر دارن

اما اومدم اینجا بنویسم تا ثبت کنم برای همیشه که همیشه یادم بمونه تا پنج شنبه ها را فراموش نکنم

 

نوشته شده در چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط m-f نظرات () |


Design By : Night Skin